وعده کرده بودم به رساله حیات عیسای هگل بپردازم و این وعده در کنار اشتغالات روزانه با کسالتی نابهنگام نیزهمراه شد و به تاخیر افتاد. دوستانی از هرمنوتیک عیسی با حسن نظر استقبال کرده اند و آن را بازتابانده اند، من از ایشان ممنون ام. نیز از همه عزیزانی که از سر لطف در این مدت و برای پیگیری این بحث مکرر به این پایگاه سر زده اند پوزش می طلبم.
***
تاملات دین پژوهی هگل مربوط به دوره خاصی از حیات او نیست و از دوره جوانی تا پایان عمر او به درازا انجامیده است چندانکه "فیلسوف دین" یکی از شهرت های غالب هگل است، با این همه رسایل دوره جوانی او جای خاصی در آثار هگل دارد و از حیث ساخت و ساز مفاهیم دوره های بعد، کلیدی است.
آثار هگل در هر سه دوره توبینگن (1788-1793)، دوره برن (1793-1796)، و دوره فرانکفورت (1797-1800) پیرامون پدیده ظهور و تشریع دین دور می زند.
در میان این آثار، رساله "حیات عیسا" موضوع بحث اجمالی ماست. پیش وپس از این رساله نیز، تاملات او در دو دوره توبینگن و برن نیز تاملاتی دین محور است. رساله "حیات عیسی" از آثار دوره برن هگل تفاوت هایی با رسایل دوره های گذشته و پس از آن دارد که جای شرح دیگری می طلبد.
پاره یادداشت های هگل در دوره برن هیچگاه توسط خود او منتشر نشد و اولین اثر منتشره ای که نام هگل را بر خود دارد در سال 1801 انتشار یافته است و در میان آثار جوانی تنها رساله "حیات عیسا"ست که در فاصله ماه مه و ژوییه 1795 نگاشته و بطور کامل به دست ما رسیده است. مرجع اصلی پاره نوشته های این دوره ها نسخه "نول" است که بر اساس دست نوشته های موجود در کتابخانه سلطنتی برلین انتشار یافته است.
تصویر دین در دوره بعد (دوره فرانکفورت) با ترسیم یک نمای سلسله مراتبی (هیرآرشیک) برای هگل شفاف تر از دوره های پیشین است، دین مبتنی بر خردورزی و آزادی (یونان) بر سر مخروط و دین تشریعی مطلق (یهود) در قاعده آن است، دین مسیح در این میانه است.
در این میانه آموزه های اخلاقی کانت بازیگر اصلی در تعیین جایگاه دین مسیح برای هگل است و میزان دخالت این اموزه هاست که در فضای گفتمان دوره روشنگری، دامنه های دین مسیح را به سر هرم (آزادی یونانی) و یا به قاعده آن (جزم های یهودی) پیوند می زند.
در این آثار دین مسیح به عنوان دین اخلاق در برابر دین یهود قرار دارد که مظهر استبداد و رقیت است، در بند تظاهر است، مروج خرافه است و خود مسیح مظهر عقل عملی و مثل اعلای دین اخلاقی است.
در دوره برن اگر نقدی هم بر مسیحیت وارد است از نگاه هگل نقدی است که با نگاه حسرت آلود او به یونان و "مذهب عامه" آن گره خورده است.
مسیحیت از ان رو مورد انتقاد هگل است که از سرچشمه های حیات و حکمت عملی دور می شود و عناصری خارجی را بر اقتضائات این خرد عملی یا سنت ملی (ارجاع به مذهب یونان) بار می کند.
خارجیتی که بر عناصر "ملی" یا "اخلاقی" دین بار می شود از نظر هگل در این دوره "پوزیتیویته" نام می گیرد. پوزیتیو بودن منافات داشتن با عناصر اساسی خرد عملی است و این تنافی با جوهر اختیار انسانی یا اخلاق است.
این پدیده به زبان فارسی اغلب به "ایجابیت" ترجمه شده که از نظر من ترجمه رسایی نیست (ترجمه باقر پرهام را بیشتر می پسندم، او البته بجای واژه تشریع در ترجمه اثر هگلی، گاه "ایجابی" و گاه "استقرار شریعت" آورده است).
محصول این تاملات برامدن مفهوم "فرد گرایی" در ادبیات فلسفی دوره فرانکفورت هگل است. آموزه های مسیح کمال اخلاقی فرد را هدف گرفته و در این دوره کارکردی اجتماعی ندارد.
تصورات هگل در دوره برن از مسیح و آموزه های او و نسبت این آموزه ها با خارج از آن چندان شفاف و دقیق نیست و مرز میان مفاهیم اخلاق، حکمت عملی، مذهب عامه یونان، آمیختگی آموزه های مسیح به عناصر پوزیتیو و کیفیت آن عناصر چندان در این دوره متمایز نیست.
سقراط در این دوره ها نقشی کلیدی برای هگل جوان بازی می کند و او این معلم فرزانه دوره گرد را نقطه اوج و آشتی خرد و احساس، دین اخلاقی و مذهب عامه می بیند.
سقراط یعنی آدمی که دنبال مرید نیست، جمع مریدانش تشکیل یک روح را می دهد، هر یک از شاگردانش خود در مقام استادی است و این همان خود مختاری اراده و اراده آزاد در تعالیم مسیح است و به گمان هگل سقراط در این مورد از مسیح پیش تر است.
اینجا نشانه های جدایی هگل از بافت و ساخت رسمی روحانیت مسیحی بتدریج بروز می کند، آنجا که از مرید ستیزی می گوید و رهایی آموزگار را حتی از خویشان و نزدیکان و تعلقات دنیا مثال می زند. نهادهای ترویج آموزه های دین را به نقد می کشد و در نامه ای به شلینگ در تاریخ 16 آوریل 1795 (سال نگارش حیات عیسی) تاثیر آموزه های کانت را چندان بزرگ می بیند که از ندای ظهور یک انقلاب در المان سخن می راند.
در مقابل، آموزگار به ارزشهای ملی قوم خویش وابسته است، سقراط در مقام یک پدر و همسر سفارش می کند تا دم مرگ خروسی را به آسکلپیوس بدهند. رهایی در پیوستن به روح جمعی است و هر یک از آحاد این اجتماع یونانی در حکم یک سقراط است.
ارزش های بالا در آثار دوره توبینگن پر رنگ است. در رساله "حیات عیسا" و "پوزیتیویته دین مسیح" مفهوم اساسی مورد نظر هگل سخن از وفاداری و نسبت آن با آموزه های عیسی است.
در این دو رساله آموزه های عیسی از آن باب که در گوهر خود اخلاقی است و بر پایه اصول حکمت عملی و طبیعت خردورز انسان استوار است در رویارویی با پوزیتیویته یا عناصر خارجی و تشریعی دین قرار می گیرد.
تعالیم اخلاقی عیسی که مبتنی بر گوهر طبیعی نفس آزاد انسانی است صورت ظاهری می یابد مبتنی بر اقتدار، و همین اقتدار که در دل نهادهای دینی و مراجع مربوط به آن رشد می کند در یک رابطه دو سویه زمینه را برای تهی شدن دین از بنیان اخلاقی خود و گرایش به خرافات و جزم گرایی آماده می کند.
فراورده این فرایند پاره پاره شدن آحاد انسانی است و دین هر چه بیشتر از ندای وحدت بخش آسمانی و خرد عام و گیتیانه خود تهی می شود.
از اینجاست که راه عیسی و دین بجا مانده از او هم جدا می شود. این اساس ماجرای حیات عیسای هگل است.
تفسیری که هگل از اناجیل چهارگانه بدست می دهد تفسیری آزاد و اخلاقی است و بطور مثال پدیده "معجزه" در ان به اشکال اخلاقی خرد عملی تحویل و تاویل می شود، یا همینطور غلبه بر شیاطین در انجیل لوقا به غلبه بر سیئات اخلاقی تفسیر می شود.
سئوال مرکزی هگل در این متون این است که چگونه یک دین از جوهر اخلاقی خود تهی و به پدیده ای پوزیتیو بدل می شود: جواب هگل در مفهوم "اقتدار" نهفته است !
اقتداری که روحانیان دین مسیح و مروجان تعالیم او بتدریج و در قامتی سلسله مراتبی کسب می کنند اندک اندک دین را از حوزه اخلاق به حوزه احکام فرو می کاهد.
اخلاق اقتدار محور نیست، فدیه طلب است، تهی از شایبه های نفسانی و سود مادی است، دور از دسترس است (صعب الوصول)، درون گراست، کمالی معنوی دارد و مرید باز نیست.
در این نگاه احکام و عوارض آن اما حوزه ای اقتدارطلب، نفس الوده، مرید باز، منفعت جو، غیرعقلی است و بر ظهور خارجی خود استوار است.
در این حوزه است که روحانیان ناگزیر ادای اقتدار الهی در می آورند و برای تقویت مبانی احکام و زمینه اجرای آن ناگزیرند از هر وسیله ای برای تشیید قدرت خود که آن را تمثل قدرت الهی می دانند و نهادهای برامده از دین و حافظ این احکام بکوشند.
ضرورت پاسداری از این فرایند، خرد گریزی است چرا که خرد انسانی که در اینجا هگل آن را در هیئت عیسی می جوید با جزم های دینی احکام سازگار نیست و نسبت احکام جزمی با نهادهای پوزیتیو اقتدار طلب نسبتی ضروری و برابر است.
تقویت و تحکیم نهادهای شریعت در گرو حفظ و اجرای احکام جزمی خرد گریز است و اجرای احکام جزمی خرد گریز نیز به نوبه خود در تشیید و تحکیم نهادهای پوزیتیو موثر است.
فرایند تبدیل فرامین اخلاقی (که هگل با عقلانی در اینجا یکی می گیرد) به فرامین احکام یا "داده عینی" که با استفاده از عنصر "اقتدار" صورت می گیرد یکی از مهم ترین بخش های رسایل دوره جوانی هگل و به ویژه حیات عیساست.
خیانت به پیام اصلی دین و باژگونه کردن صورت وسیرت آن توسط نهادهای مبلغ دین ضرورتی است که در جریان پوزیتیو کردن دین (تبدیل حیثیت اخلاقی – عقلانی دین به مجموعه احکام جزمی) اتفاق می افتد.
هر چه این دین از حیثیت عقلانی و اخلاقی خود تهی شود، انسان موضوع این دین از اختیار و آزادی فاصله می گیرد و عبودیت و رقیت و تقلید در جان و روان او پنجه می افکند و هر چه انسان عقل گریز به سوی تقلید بیشتر رود دین پوزیتیوتری خواهد داشت و لاجرم با اقتدار خارجی بیشتر خواهد آمیخت !
منبع الهام این فقرات هگلی، آثار روسو، نقد خرد عملی کانت و اصول موضوعه او در رویارویی با دین در رسالات او از جمله "دین در محدوده عقل محض" است.
رساله "حیات عیسای" ی هگل یک تفسیر کانتی از رسالت مسیح است. عیسی نماد محسوس اراده اخلاقی است که در برابر هر نوع اقتدار خارج از این دین اخلاقی قد علم کرده است.
اثر این تاملات هگلی ازسویی در پیرایش دینی و از سوی دیگر بر شکل گیری مفاهیم سیاسی و اقتدار ناشی از دین در عرصه سیاست چندان عمیق است که جای آن در این نوشته مختصر نیست.
بررسی رساله "حیات عیسا"ی هگل جدای از سایر رسالات او در سه دوره توبینگن، برن و فرانکفورت میسر نیست و این مختصر اشاره ای کوتاه از حدیثی پر ماجرا و پر تفسیر است.
Libellés : اندیشه
Link
|
|