... اولین بار در اوایل سالهای 60 زمانی که به دانشگاه می رفتیم پایمان به حوزه هنری باز شد و در جلسات شعر و موسیقی و نمایشگاههای آن شرکت می کردیم. فضای دل انگیز و مطبوعی بود برای ما که از نسلی بودیم سراسر تنیده در تکلیف و آداب شریعت با سری پر شور و شعر، دیدن جوانانی با همین دل مشغولی های دینی ولی از پنجره دلربای هنر و شعر و موسیقی برایم لذت بخش بود و معنوی.
... درهمان سال تحصیلی64-63 بود که یکی دو بار او را به گوشه ای از آن ساختمان پر خاطره آجری کشاندم تا به او شعری نشان دهم و نظری بپرسم، کریمانه، صمیمانه و رندانه پاسخ می داد و همان گامهای نخستین آشنایی با قیصر امین پور بود که تازه از او و مرحوم حسن حسینی شعرهایی ناب چاپ شده بود و به اهل ادب نوید چهره هایی بزرگ را می داد.
... در سالهای بعد این ارتباط اندک و دورادور ولی حفظ شد و ما که در دانشگاه جلسات شعری برگزار می کردیم و گاه از بزرگانی چون دکتر سید جعفر شهیدی که حق استادی هم بر ما داشت و مرحوم دکترسیّد حسن سادات ناصری و دکتر جلیل تجلیل گرفته تا جوان ترها استفاده می کردیم بهانه ای برای پرس و جو از حال او می شد.
... قیصر در پهنه ادب می تاخت و هر روز بیشتر می شکفت. روزهای حوزه هنری بسیار خاطره انگیز بود، آنچه خوبان همه داشتند حوزه تنها داشت، جمعی فراهم امده از شش گوشه آفاق ادب و هنر، محسن مخملباف، قیصر امین پور، حسن حسینی، ناصر پلنگی، حبیب صادقی، حسین خسروجردی، فاطمه راکعی، سلمان هراتی، حسام الدین سراج و خیلی های دیگر که نگارستانی شده بود حوزه از این همه آدم خلاق، صادق، بی پیرایه و دوست داشتنی.
... گذشت تا مدیریت حوزه هنری تغییر کرد و از دور شنیدم که همین بزرگان جوان هنر و ادب انقلاب با مدیریت جدید درگیر شده و هر یک به جرمی از انجا رفته اند، افسوس ماند و بس ... از دست این همه تنسّک و تهتـّک شرعی !
حوزه هنری هم از آن جاهایی شد که جماعت اش از مدیرانش بزرگتر و رشیدتر شده بود.
... یک بار دیگر که او را دیدم سالی گذشته بود، از پله های دانشکده ادبیات بالا می رفت، صدایش زدم ...آقای امین پور! برگشت و چاق سلامتی کردیم، گفتم حوزه هنری نمی روید ؟ لختی گلایه کرد و گفت شنیدی که چه شد، از آن ماجرا به بعد دیگر نرفتیم.
... با خنده ای تلخ ادامه داد به باور آقایان ما همه منحرف از آب در امدیم و بیرون کردند. پرسیدم داستان چپ و راست بود ؟ گفت چه چپی چه راستی، همه اش دکان بود آقا ... گفتم الان کجایید گفت مشغول دکتری ادبیات شده ام، می روم سر کلاس دکتر شهیدی (به گمانم درس نهج البلاغه گفت !)
... پیاده می رفتم تا در ایستگاه اتوبوس دانشگاه الزهرا بایستم، باز دیدمش، این بار با حسن حسینی بود، سلام و علیکی، شوخی کردم که در الزهرا چه می کنید گفت تدریس، گویا چند کلامی با مرحوم حسینی در باره ترجمه های موسی بیدج گپ زدیم. لختی گفتیم و رفتیم.
... باز سالی گذشت و شنیدم در موسسه سروش است، با واسطه احوال پرس بودم و باز بی خبر تا در خبرها خواندم که عضو فرهنگستان ادب فارسی شده است، از صمیم دل خوشحال شدم، آثار مسرت حواله کردم نمیدانم از این غربتستان رسید یا نه ! در این اقامت بیش از یک دهه ما در غرب، هر بار که به تهران می رفتم دل نگران جان بیمار او عزم دیدنش می کردم و نمی شد. ... در یک روز پاییزی مثل هر روز صبح پشت میز کارم نشستم و ابتدا نگاهی به اخبار ایران، ببینم بر سر آن خراب آباد چه آمده است ... این بار اما خبر کوتاه بود و سنگین، قیصر پریده بود و ما ماندیم و پاره های عشق از او که در بیت بیت اش درد موج می زد:
تلک آثارنا تدل علینا ... فانظروا بعدنا الی الاثار
Libellés : ادبیات, یادمان
Link
|
|
جان راولز فیلسوف فقید سیاست یکی از منادیان عدالت در عصر ماست. عدالت از نظر او در مرکز و قلب جوامع دمکراتیک جای دارد و میزان حضور آن عیار سنجش و سلامت این جوامع است. افزایش اقتدار قاضی و استقلال او از مدیران سیاسی کشور یکی از پایه ای ترین اصول این عدالت است. طرح هر چه بیشتر ارزشهای ناشی از عدالت و یا مربوط به آن و چالش افزون تر مجریان عدالت و رسانه ها با سیاستمداران و مجریان دولتی همیشه یکی از نشانه های حق جویی در این جوامع بشمار رفته و میرود. ما شرقیان هر چه با غرب سر چالش داشته باشیم نباید از این نکته بگذریم که دولت سیاسی در غرب در چنگال داوری مردم و قضات مستقل و شجاع آن اسیر است، هر چند هم که بتواند گاه خر خویش براند نمی تواند از تیغ تیز ملکه عدالت، چشمان بسته آن و رای مردم خویش بگریزد. از همین روست که اصلاح دستگاه قضایی یکی از دغدغه های دایمی هر دولتی از راست و چپ در فرانسه است.این همه یعنی آنکه سپهر سیاسی غرب را باید در دو بال منافع ملی (وجه درونی و به معنای حقوق شهروندی آن) و ارزشهای جهانشمول (وجه بیرونی) به گونه ای متمایز مورد مطالعه قرار داد. در حوزه منافع ملی آنچه غالب است اصول دقیق و بی چند و چون عدالت است و در حوزه ارزشهای جهان شمول عناصر دیگری را هم باید بدان اصول افزود که گاه بر حسب معادلات جهانی و با اولویت منافع ملی از شفافیت ملکه عدالت فاصله می گیرد و در چنبره مفاهیم درشت و زیبا و افق های دور دست گم می شود.
چند هفته ای است که تمام رسانه های فرانسه درگیر مسئله سوء استفاده مدیران پیشین ایرباس است، کسانی که با رجال سیاسی این کشور نیز افت و خیز داشته اند و توانسته اند سهام کمپانی را در بهترین فرصت در بازار بورس و به سود جیب خود بفروشند، حال آنکه کمپانی بیمار بوده است. دستگاه قضایی بی محابا می تازد وزیر و نخست وزیر و رییس جمهور نمی شناسد، پای خیلی ها را به میان کشیده است. پیش از ان هم پرونده کلیراستریم و سوء استفاده مالی در حساب های بانکی آن بود که آبروی همه را به میدان قضا اورد و از رهبری کشور تا افسران و ماموران جزء دولتی و امنیتی ناگزیر از پاسخگویی شدند و در کریدورهای عدالتخانه و میان دست و پای قضات می چرخیدند.
روز شنبه گذشته هم کلنل "باب دنار" جاسوس و مزدور پر آوازه فرانسوی و مشهور به "سگ جنگی فرانسه" در 78 سالگی بر اثر آلزایمر مرد. مردی که برای فرانسه و دست نشانده های جهان سومی آن جنگید، با چراغ سبز فرانسه در کودتاهای فراوانی شرکت کرد، کابوس رجال سیاسی افریقا و آسیا بود (رد پای او در ایران زمان پهلوی هم هست) و برای اهداف فرانسه در آفریقا اسلام اورد، زن مسلمان گرفت و نام "سید مصطفی محجوب" را برای خود برگزید. همین باب دنار تا آخرین روزهای حیات، درگیر دستگاه قضایی این کشور بود.
او بارها به اتهام جنایات ارتکابی به جرایم نقدی و زندان محکوم شد و قضات جسور و شجاع با وجود انکه می دانستند او در کارهای خود تحت الحمایه دولت فرانسه و سرویس های آن بوده است او را به پای میز محاکمه می کشاندند. پیرمرد لرزان امروز و شبح خوفناک دیروز تاوان کرده های خود را پس می داد. در رسوایی او و همه پرونده های پیشین دولتیان، رسانه ها زبان مردم شدند، شجاعانه به میدان امدند و از خود مایه ای تمام گذاشتند.
مشکل ما اما همین عدالت است که جسارت جستجویش را نداریم و اراده اجرای آن در کسی نیست، همان که علی برایش نقد جان داد و در اجرای آن از همه چیز دنیا دست شست. حکومت اسلامی ما استثنایی بر نظامهای سیاسی جهان نیست، همچون دیگر نظامها آسیب پذیر است و سلامت مردان آن در گرو کیمیای عدالت است و جسارت قضاتی دلیر و حضور رسانه هایی آزاد. بی این هر دو عدالت سرابی است سودایی که سخن گفتن از آن بکار سرگرم کردن مردم می آید و بس.
ما در میانه راه گم شده ایم، نه قدرت و سنت غرب را داریم و نه به سنت پر قدرت نبوی و علوی خویش اقتدا کرده ایم. برخی بزرگان ما بیش از همه مجرم اند، کسانی که در تعارف و مصلحت و منفعت همه چیز ما را قمار زده اند. آنها که شجاعت اعتراف بر کاستی و تقصیر خویش نداشتند و بجای تکیه بر نسلی شجاع، پرسشگرو عدالت خواه دربدر انسانهایی مطیع و رام بوده اند. آنها نه خواجگان ما که بندگان نفس ِ تقلید کیش ِ خود بوده اند. آنها که جامه بلند منافع ملی را به اندازه قبای خود بریدند و دوختند و خرد جمعی را فدای عقل علیل خود کردند. آنها که عدالت و ارزشهای انسانی را سرمایه آب و نان خود کردند و جوانان عدالت جوی دیروز را به کارمندان عالی رتبه و فرصت شناس امروز بدل کردند.
عدالت، بدون زبان مردم یعنی رسانه هایی آزاد، شعار و یاوه است و روزنامه نگاران همان قضات و کارپردازان خرد عمومی اند که جسارت پرسش گری را به فضای جمعی می اورند و مدیران عالی رتبه خاطی را در برابر چشمان حق جوی مردم عریان می کنند. این رسانه های آزاد هستند که موتور دستگاه قضایی را روشن می کنند و قضات شجاع نیز از انان در برابر تهدید صاحبان قدرت حمایت می کنند. با این توصیف باید امروز گفت جامعه ای که رسانه آزاد ندارد، عدالت ندارد. کاوش در مفهوم جدید وقدیم عدالت کار نظر ورزان ماست.
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف عدالت بر کسی کوتاه نیست
(با پوزش از خواجه شیراز)
Libellés : تک مضراب
Link
|
|
مطلب زیر به دعوت بـــنیاد بـــاران و در سالروز گفت وگوی تمدنهای آقای خاتمی قلمی شده است.
***
بی انکه وارد مقدمه ای دراز دامن شوم که دیگران نیز در باب "گفتگوی تمدنها" و چند و چون آن فراوان نگاشته اند، سه مبنا را به عنوان پایه های نظری این بحث طرح می کنم.
این سه می تواند شرحی از الزامات آغازین، میانی و فرجامین نظریه گفتگوی تمدنها تلقی شود و البته نمی توان همه آنچه از این بحث می جوشد را در این کوتاه نوشته آورد، ناگزیر می توان به آن به عنوان مقدمه ای نگریست.
این ملاحظات سه گانه مفاهیم اقتدار، برابری و شناسایی است، شاید عیاری الکن باشد برای سنجش طرحی که رییس جمهوری پیشین ایران برخاسته از روحی دردمند و نگران آینده جهان و برای ترمیم چهره ایران در فضای جهانی بدان آویخت:
*- اقتدار پارادکس گفتگو
*- برابری شرط گفتگو
*- شناسایی میوه گفتگو
Auctoritas اقتدار پارادکس گفتگو:
فرض ما بر این است که گفتگو از موضع اقتدار آغاز می شود، گفتگوی بی اقتدار نه گفتگو که دریوزگی است. این اقتدار به مفهوم اندیشه سیاسی آن "اقتدار" است یعنی قدرتی که جامه مشروعیت پوشیده و از عوارض "زور" بدور است.
ما در این مقال و از میان سه مفهوم زور، قدرت و اقتدار بیشتر با دو مفهوم اخیر سر و کار داریم و از انجا که تفکیک مرز این دو مفهوم در همه جای این نوشتار میسر نیست بالمسامحه گاه هر دو را اقتدار می گیریم.
مفهوم "اقتدار و گفتگو" که در سنت غربی بیشتر مایه و پایه تربیتی دارد و شاید از انجا به حوزه میان تمدنی راه یافته است، در ماجرای گفتگوی تمدنهای خاتمی یک موقعیت پارادوکسال داشته است، به این معنا که "گفتگو هم با اقتدار آغاز می شود و هم از اقتدار می گریزد" !
"گفتگو با اقتدار آغاز می شود" در مورد ما یعنی که طرح این مسئله از موضع یک رییس جمهور متکی بر مولفه های ملی اقتدار تراویده باشد حال انکه خاتمی با وجود اعتماد ملی بالا و نیت درست و درکی مفید از جهان، به تمامه از این اقتدار بهره مند نبود. امکانات او به عنوان یک رییس جمهور برای طرح جهانی این بحث کمابیش در همین اندازه بود که اینک آن طرح در آن نشسته است.
دو دیگر انکه طرح این بحث بدوا نه دغدغه ای جهانی که بازتاب نیازی درونی بود، ترجمه آن این است: ایران زمان خاتمی می باید از گذشته خویش کمی فاصله می گرفت تا می توانست با جهان امروز وارد گفتگو شود و گرنه می شد بر موج همان ادبیات یکسویه گذشته نشست و خرسند بود. از همین روی آمال جهانی طراح گفتگوی ما، قربانی نیازهای داخل و دل شوره های درونی او می شد.
"تعادل" یکی از مولفه های اساسی اقتدار است، خاتمی این بحث را از پایگاه موزون و متعادلی نیز آغاز نمی کرد. او پیش از انکه با اهل بیت گفتگو کند که "ادری بما فی البیت" بود در میانه چالش های درونی و گاه خصمانه ناموزون، گفتگو با جهان بیرون را اغاز کرد و شاید هم چون اندرون می شناخت چنین کرد!
پایگاه پرتاب گفتگو نه موزون بود و نه تعادل داشت، از ان روی ناخدای این کشتی دایم در تلاطم ناگزیر نیروی خود را بر سر مهار امواج پیرامونی آن می گذاشت، چاره ای هم نداشت چرا که در ان سوی اندرون نه گفتگو که باز اقتدار نشسته بود و این یکی از همان وجوه پارادکس "گفتگو"ی ماست !
و اما گریز از اقتدار؛ که گفتگو ثمره آن و نشانه عصری است که اقتدار (و در اینجا قدرت) از مناسبات آن رخت بر بسته و حجیت زور جای خود را به منطق و استدلال داده است.
در اینجا نیز ابتکار خاتمی دو وجه درونی و بیرونی داشت، او از اقتدار درونی می گریخت و به وادی امن گفتگو با بیرون پناه می اورد. نیاز به گفتگو با بیرون استعاره ای ملیح برای اقناع اقتدار درونی بود.
طراح گفتگوی ما در اینجا گفتگو را به عنوان یک راهکار اصلاحی در برابر اردوی اقتدار بکار می بست تا بر سبیل مجاز، صرافت طبع دیگران را تیز کند و شاید باب سیاست ملی از برای کسب اقتدار پای به "دوره گفتگو" بگذارد.
در اینجا گریز از اقتدار سبب روی اوری به گفتگو بود ولی با همه آثار درونی آن باید از خاتمی پرسید که آیا فضای بین المللی نیز همان اندازه از اقتدار می گریخت تا نیاز به گفتگو با وی در خویش ببیند ؟
گفتگو با "دیگری" پیوند می خورد و در "دیگری" است که "مسئولیت" با "اختیار" دست دوستی می دهد ولی در معنای منفی "اقتدار" که مسیر یک سویه ای است چون همه چیز در "اختیار" خلاصه می شود مسئولیت هم به "قاعده لطف" آویخته است و "دیگری" در حاشیه ای است که فقط به اقتضای "مصالح اقتدار" باید با او در آمیخت.
جریان حاکم بین المللی از حیث "اقتدار" نسخه مشابه الگوی اقتدار داخلی بود. مدیران عصر"وتو" و نابرابری قدرت نیازی به گفتگو نمی دیدند و اگر نبود همت نهادهای مدنی و مجامع بین المللی و اندکی "ملاط ریا" که لابد لازمه اداره دنیاست، این ابتکار همین اندازه نیز پا نمی گرفت.
فرق این دو نوع اقتدار را باید در تفاوت دو مفهوم "اقتدار وجود" و "اقتدار کنش" جست که الکساندر کوژو آن را به خوبی نمایانده است.
کوژو با بررسی مفهوم "اقتدار" در سه سطح تحلیل پدیدارشناسانه، مابعدالطبیعی و هستی شناختی این مفهوم حیاتی را به سه حوزه سیاسی، اخلاقی و روانشناختی می برد و آن را در چهار نقش پدر، خواجه، رهبر و قاضی و زیرنقش های مشابه انان به تحلیل می گذارد.
او در باب مشابهت و ارتباط این دو نوع از اقتدار مورد بحث ما می نویسد: " اقتدار خواجه در چارچوب دولت، به ویژه در بعد سیاست خارجی و در روابط خود با دشمن است که خود را می نمایاند، و این همان اقتداری است که رهبر در سیاست داخلی و در روابط با دوستانش از آن برخوردار است."
اقتدار در حوزه سیاست خارجی اقتداری کنشی و در حوزه داخلی اقتداری وجودی از جنس اقتدار پدر است.
Aequalitas برابری شرط گفتگو:
انجام گفتگو بی شرط برابری میسر نیست و دو نابرابر با هم گفتگو نمی کنند. از همین روست که نتیجه گفتگوی نابرابر نیز از دو وجه "شورش" یا "تمکین" خالی نیست.
مفهوم برابری در اندیشه سیاسی دست کم به دو دوره کهن و نوین قابل تقسیم است و مفهوم مدرن آن نه مبتنی بر نظامی سلسله مراتبی (هیرآرشیک) که مبتنی بر تعریف کمال یافته "فرد" در ادبیات جدید غرب است.
من بی انکه بخواهم وارد تحلیل تاریخی این دو مفهوم از برابری شوم که یک نوع تاریخ طبقات اجتماعی است، کوتاه اشاره می کنم که مفهوم "برابری" شکل تقلیل یافته و فرو کاسته مفهوم "هویت" است.
گرچه در حوزه علوم اجتماعی تعریف برابری در هر دو شیئی، خارج از تعریف عوارض ذاتی آنها ممکن نیست و در حوزه سیاسی نیز بار حقوقی ان غالب است، ولی شاید نوعی تعریف ریاضی و هندسی از مفهوم برابری در دو عصر پیش مدرن و مدرن، ما را به فهم مقصود آسان تر رهنمون شود:
"روبروال" ریاضی دان قرن هفده فرانسه در 1669 می نویسد: "اشیاء برابر به چیزهایی اطلاق می شود که یکی بر دیگری نه فزونی و نه کاستی داشته باشد".
تارسکی منطق ریاضی دان پر آوازه معاصر ما نیز برابری را از سه مورد "هویتی که دو تعریف، یک چیز، یا نسبتی کافی و یا برابری در اندازه را برساند" خارج نمی داند.
این دو تعریف محض ریاضی چیزی از قدر مفهوم فلسفی و سقراطی "دیالوگ" که به معنای " هنر پرسیدن و پاسخ گفتن" و متضمن حق برابری در گفتار است و مراد ماست، نمی کاهد.
بنا بر این در مفهوم برابری نیز "دیگری" مطرح است، دیگری که با مفهوم"تفاوت" همزاد است ولی قرار است در دیالوگ این تفاوت ها مانعی برای نزدیکی نباشد و نقاط اشتراک دوسو جستجو شود، نه اینکه اصولا تفاوتی نباشد.
در برابری آشنایی به حدود و حقوق دیگری ضروری است و این آشنایی پیشینی است نه آنکه قرار است با گفتگو این آشنایی بدست آید. نکته مهم این است که مدعی دیالوگ همین حقوق را برای آن سوی گفتگو نیز باید به رسمیت بشناسد.
در حقیقت گریز از اقتدار اینجا هم معنای خود را باز می یابد، چرا که در یک معادله نابرابر و میان دو سوی خواجه و برده که بر اساس اقتدار استوار است، دیالوگی صورت نمی گیرد.
از همین جا پیداست که گفتگو بر پایه برابری محصول عصر جدید است و جز دوره هایی از تاریخ بشر که انسانها آن اندازه کمال داشته اند که رابطه خواجه و برده را به رابطه ای فرهنگی بدل سازند، تاریخ پیش مدرن، همه تاریخ نابرابری بوده است.
با این مقدمه گفتگوی برابر همان "همدلی" مورد نظر مولاناست و چون بر سر منافع فردی صورت نمی گیرد، چانه زنی نیست. چانه زنی نه بر سر مشترکات است و نه بی منفعت، و به همین دلیل به همان سرعت که شکل می تواند گرفت از هم می گسلد و بنا بر این شرایط تحقق ان فوری است، حال انکه رسیدن به باور برابری مستلزم شرایطی است که زمان بر است.
شرایط جهان و منطقه به ویژه در دهه اخیر نشان می دهد که ما در جهانی سیاه و سفید زندگی می کنیم که یک سوی آن "خیر" است و سوی دیگر آن "شر" و هر یک از دو اردوی جهان نسبت به هم همین تعبیر را دارند.
تا زمانی که این خیر و شر در الزامات سیاسی خلاصه می شد کار گفتگوی برابر یا حتی نزدیک به ان آسان تر بود و از زمانی که این اختلاف، مبنای دکترینال الوهی یا تئولوژیک یافته است، شانس گفتگوی برابر رو به صفر است.
خاتمی در چنین فضایی این راه دشوار را آغاز کرد، راهی که بر اثر دشواری فراوان، طی آن گاه بیهوده به نظر می رسید. در حقیقت ما در این جهان به فضای قرون میانه اروپا و برخوردهای صلیبی نزدیک تر شده ایم، فضایی که در ان مشکل اردوی مقابل یا اردوگاه شر را فقط با داروی جنگ می توان مداوا کرد.
گفتنی نیست که به گونه ای شگفت همه عوامل ارضی و سماوی غالب جهان نیز این روایت مانوی خیر و شر را تشدید می کند، گویی که دیگر در این جهان امیدی بر گفتگو و برابری نیست !
هر یک از طرفین این اردوگاه شواهدی موعود بر حقانیت خود در دست دارد و جز روایت هایی سخت نادر و تـُنـُک که برابری طلب است و بکار گفتگو می آید، در هر دو سوی این کارزار نوعی نگاه ارتدوکس و الهی دکترینال مبتنی بر نابرابری را می توان دید.
اینکه چرا در عصر نیل به مفهوم برابری، دو سوی جهان به این سرعت از هم دور می شود، خود داستان مفصلی است که جای بسط ان در اینجا نیست ولی سر بسته می توانم گفت که ریشه در بحران نخبگی جهان دارد.
Reconnaissance شناسایی محصول گفتگو:
شناسایی مفهوم سوم ما در این بحث، ریشه ای بلند در حکمت عملی یونان دارد و جایگاه شهروند در مدینه یونانی با این مفهوم است که تعریف می شود.
سنت اسلامی در کمال این مفهوم نقشی بزرگ داشته است و با توصیه به رعایت حقوق دیگری، مفهوم خام یونانی "شناسایی" را ابعادی نو داد و با ابتنای ان بر حقوق الهی که فراتر از حقوق رومی آن زمان بود، آن را وارد ادبیات سیاسی تازه ای کرد.
از آن پس تفکیک و تدقیق حوزه فردی و اجتماعی این مفهوم بیشتر مدیون مکتب اخلاق اسکاتلند است که نمونه این تطور مفهومی را می توان در آثار "فرگوسن"، "ماندویل" و "اسمیت" دید.
در فلسفه ایدئالیسم آلمانی مفهوم "احترام" در فلسفه اخلاق کانت پایه شناسایی درعقل عملی است ولی در این میان بیشترین حق را بر این مفهوم، "هگل" فیلسوف آلمانی دارد و پس از اوست که این مفهوم نقشی مهم در ادبیات فلسفی غرب بر عهده گرفته است. در زمان ما میراث دار این تاریخ مفهومی، اغلب هابرماس است که پیشتاز مباحث ارتباطی است.
امروزه مفهوم "شناسایی" کاربردهای فراوانی در حوزه های میان فرهنگی، میان تمدنی، فمینیسم و پست مدرن یافته است که تعریف "تایلور" فیلسوف و شارح بزرگ هگلی کانادا آن را چنین خلاصه می کند: "افراد و گروههای اجتماعی باید تفاوت های خود را به رسمیت شناخته یا محترم شمارند".
چنان که دیده می شود در شناسایی نیز گفتگو بر سر دیگری و حقوق اوست. هر چند که شیوه های گوناگونی برای شناسایی تعریف شده است ولی در همه انها هنجاری بودن مفهوم، در حوزه اخلاق و دو سویه بودن آن مشترک است.
"شناسایی" مقوله ای انسانشناختی است و از انجا که انسان بنا بر اصل نیاز و میل حرکت می کند، شناسایی به عنوان یک مفهوم کلیدی تمدن ساز ظهور می کند.
شناسایی هم می تواند انگیزه گفتگو و هم نتیجه آن باشد. جز آن بخشی که به روایت کانت معطوف به شناسایی قوای درونی انسان است و حرمت و تخفیف انسان از سوی خویش بر آن مبتنی است، این "دیگری" است که نیاز انسان به حرمت و یا تنفر وی از توهین را بازتاب می دهد. انسان با نیاز به حرمت، شناسایی را می آغازد و با شناسایی حرمت دیگران شناسایی خود را تامین می کند.
گفتگوی تمدنها نوعی صلای عام برای شناسایی دیگران بود. شناسایی دیگران دعوت به شناسایی خویش نیز بود. باور خاتمی بر این بود که اردوی ملی او در جهان امروز چنانکه سزاست مورد شناسایی قرار نگرفته است.
بانی این گفتگو با این صلای عام شناسایی دیگران را نیز ندا می داد. طرح خاتمی نوید دوره ای دیگر از سیاست ملی ما بود، دوره ای که یعنی "ما در موضعی برابر حاضر به شناسایی دیگران هستیم، ما را نیز شناسایی کنید".
هگل در رساله "اولین فلسفه ذهن" خویش (یـــنا 1803 – 1804) این منطق شناسایی را نبردی میان دو رییس و ترجیحا نه دو فرد می داند. اقدام به این شناسایی در خور یک اراده آزاد برای دست یابی به یک "کلیت منحصر" است.
سه حوزه عمل شناسایی از نظر هگل در متون دوره یـــنا، "عشق"، "حق" و "اخلاق" (اخلاق اجتماعی) است، حوزه هایی که در ان افراد رابطه شناسایی متقابل را برقرار می کنند و این رابطه به انها اجازه اختیار و اراده فزونتر از حوزه فردی اشان می دهد.
ولی نکته مهم در این ارتباط این است که در هیچ یک از این حوزه ها شناسایی به آسانی بدست نمی اید و این شناسایی به باور هگل محصول نزاع و چالش رویاروی است !
با این مقدمه هگلی می توان دریافت که چگونه طرح گفتگوی تمدنها در جهان امروز می تواند نوعی مبارزه جویی صلح آمیز و اراده خیز تلقی شود و اگر شناسایی در دو سوی این چالش حاصل شود با چه هزینه ای در این نبرد شرافتمندانه و برای کسب اختیار و اراده فزونتر فراهم شدنی است.
حال آنکه تعبیر مخالف یا تفسیر اقتدارگرایان (به معنای منفی آن) از گفتگو، انجام این شناسایی به قیمت ایجاد کرنش یک سویه در برابر رقیب است !
*- نتیجه:
گفتگو، تقوای مثبتی است (تقوای منفی گریز از گفتگوست) که در فرایندی تناقض نما در "اقتدار" ریشه دارد، مستلزم اقتداری مثبت است تا با گریز ازعوارض "قدرت" به "دیگری" روی اورد. این گفتگو جز در شرایطی برابر میسر نیست و "برابری" از انجا که نشانه انسان نوین است جز در فرایندی سخت، دیریاب و فرهنگی حاصل نمی شود. این همه در روندی دراز به "شناسایی" خواهد انجامید، شناسایی میوه گفتگوست که در نبردی سخت و شیرین و در داد و ستدی برابر میان دو سوی این شناسایی و در تعامل با "دیگری" بدست امده است.
Libellés : یادمان
Link
|
|