چند سالی بود که به کافه ای فلسفی سر نزده بودم و گاه از راه نشریات و ایمیل ها در جریان رویدادهای آن قرار می گرفتم. کافه های فلسفی فرانسه یک آگورای مفید کوچک است که شرکت کنندگان در آن به فراخور حال و روز بحثی را مطرح و مرتکب گفتگویی فلسفی می شوند. مجری مراسم که بطور معمول خود یا فیلسوف و یا معلم روشنفکری است بحث را می چرخاند و دیگران مشارکت می کنند. این سنت حسنه سالهاست که در فرانسه جاری است و به برخی کشورهای دیگر نیز رفته است. امروز شبکه ای جهانی از این کافه های فلسفی تشکیل و به کمک اینترنت ارتباط خوبی میان آنها نیز برقرار شده است. شاید مهمترین خاصیت این نشست ها که در روزهای تعطیل برگزار می شود گفتگوی جمعی در باب امری عمومی است که از این راه با نگاه غالب فلسفی، افراد وادار به تامل و اندیشه در باب مسایل و ملاحظات عمومی جامعه می شوند. بیدار سازی وجدان عمومی و انتشار فضیلت تفکر برای جامعه پرغوغا و صنعتی امروز که مردم در ان به انواع ابتلائات روزمره گرفتارند از وظایف اصلی روشنفکران و برجسته ترین بهره های این نشست هاست و این کافه های یکشنبه (در غرب) یا جمعه ( در کشورهای اسلامی) به مردم فرصت می دهد تا در مسایل مهم تری نیز اندیشه کنند که شاید در گرفتاری روزمره از انها غفلت می کنند. سالها پیش با دیدن این سنت مبارک در فرانسه مطلبی تفصیلی با عنوان "کافه های فلسفی فرانسه" نوشتم که پس از انتشار آن در ایران بعدها منشاء نوشته هایی مشابه (حسب نقل) در باره کافه های وطنی شده بود. ما گرچه خود در دهه سی و چهل (احتمالا به تقلید از فرانسه) کافه های روشنفکری در تهران داشته ایم ولی این سنت مفید در سالهای دهه پنجاه به ابتذال فرهنگی هنری روز افتاد و متروک شد و یا با تحولات سیاسی آن روز تغییر شکل داد. خوشبختانه این سنت سالها بعد و در دولت های ششم و هفتم بار دیگر پا گرفت و در برخی مراکز تهران یا شهرهای بزرگ می شد اثری از این آگوراهای محلی یافت. یکشنبه پیش فرصتی بود تا سراغ کافه ای فلسفی را بگیرم که شهرداری منطقه ما در نشریه هفتگی خود صلای نشست آن را داده بود. "امر مصنوع" موضوع نشست بود و تعدادی آدم پا به سن گذاشته علاقمند ولی بی تخصص در حوزه اندیشه گرد هم امده بودند تا در باب "امر مصنوع" با هم گفتگو کنند. گفتگوها گاه گرچه پراکنده ولی صمیمی بود و سرشار از سادگی و مملو از تکاپو برای یافتن حقیقت. وقتی دریافتند من ایرانی ام کار به بحث های دیگر هم کشید و قرار بر این شد منبر یک نشست هم با من باشد. با خود می اندیشیدم که در این وانفسای گرفتاری های متنوع مردم در ایران نمی توان انتظار داشت که مردم ما چندان به اشتغالات فرهنگی و تخصصی اهتمام کنند ولی می توان امید داشت که در هر محله گاه افرادی گرد هم ایند و در این زمانه قحط فضیلت که مدام خبرهای بد و اسف انگیز می خوانیم و شاهد رواج بی اخلاقی و ناپرهیزی در بسیاری امور هستیم، سخن از اندیشه برانند و یا مفاهیم مختلف فلسفی، کلامی، سیاسی و اجتماعی را در نشست های صمیمی و دوستانه با هم مرور کنند. آگورای یونانی که مرا در سنت اسلامی مان یاد "مومن الطاق" شاگرد امام صادق و منازعات و مشاجرات پر سر وصدای او در گوشه گوشه آن روز مدینه می اندازد محلی برای مرور سنت های خوب اخلاقی و فکری در روزگار ماست (آگاهی از احوالات مومن الطاق برای روشنفکران امروز ما ضروری است همانها که دریدا و رورتی و فوکو را بیشتر می شناسند). جامعه ما می باید بسیار بیش از اهتمام به امر ونهی فقهی افعال نگران اخلاق و زوال آن در اجتماعی می بود که حسن و قبح اخلاقی بسیاری از امور امروز برای اعضای آن یکی شده است. گاه دیده و شنیده می شود که امروزه برای برخی از مردم حرکتی قبیح ولی سودمند از پاره ای پرهیزهای سنتی مفیدتر افتاده است، پرهیزهایی که حکمت دیرین ما مشرقیان به رعایت آنها ندا می داده و گذشتگان ما بارها می آزمودند (تاکید من بر سودمندی افعال امروزین است). ایران ما تاکنون این اندازه تحصیل کرده و روشنفکر (در این مفهوم اینجا محاجه نمی کنم) نداشته است و این همه آدم مطلع و کتاب خوانده و یا دست کم مدعی، هر یک می توانند با برگزاری نشست های محلی و منطقه ای کوچک در شهرهای ایران، مفاهیم اصیل ایرانی - اسلامی ما را بار دیگر زنده کرده و به میان مردم ببرند و یا (با همه تنگناهایی که می شناسیم) مشکلات اخلاقی روز را در میان خود طرح و در قباحت آنها تامل کنند و با هم به گفتگو بپردازند. کافه های فلسفی نمادی کوچک از حوزه های مرجع اجتماعی است و جایگاه گروههای مرجع اجتماع امروز ما به تحقیق تکان خورده است و فی المثل گروه مرجعی که در همه تاریخ صدر نشین بوده امروز شاید به ذیل لیست سقوط کرده است. این امر نشان می دهد که از این پس نمی توان بر همان سیاق گذشته رفت و از ابزار سنتی بهره جست. گروههای مرجع نیز یا زمان آگاهی کنند و یا تا از این دیرتر نشده جا را برای گروههای جدید مرجع باز کنند. ما امروزه قومی درغفلت ایم و در تهدید، تهدید خویشتن از سوی خویش و غفلت از خویشتن خویش و جهان، آگاهی تنها راه نجات ماست.
بحث اصلاح دانشگاهها در فرانسه داغ است و دولت جدید این کشور نگران از واکنش های سندیکایی و دانشجویی می کوشد هم رضایت بخش های دانشگاهی را جلب کرده و هم کار خود را پیش ببرد. اینکه دانشگاه باید مستقل از دولت باشد، قدرت تصمیم گیری اولیای آن باید تامین شود، استقلال و اختیار آن تضمین شود، اهداف فرهنگی وعلمی آن باید در صدر باشد و یا دانشجوی آن باید درگیر با نیازهای روز جامعه تربیت شود همیشه و دست کم از زمان "ویلهلم فون هومبولت" فیلسوف و وزیر اندیشمند آلمانی در پایان قرن هجده و بنیانگذار دانشگاهی به همین نام، یکی از دغدغه های دانشگاه و دولت در غرب بوده است. دانشگاههای امروز فرانسه نیز از زمانی که پدر "روبر دوسوربن" حوزه ای علمیه را در محل امروزین ان بنا نهاد تا امروز که نظام آموزش عالی فرانسه ناگزیر از پذیرش نوعی همسانی با نظام آموزشی غالب اتحادیه اروپا شده راه درازی پیموده است. در این میان انقلاب دانشجویی ماه مه 1968 با پیش آهنگی اساتید شورشی آن روز و نامداران امروز اندیشه فرانسه یک نقطه عطف محسوب شده و از جایگاهی ویژه در تحولات معاصر این حوزه برخوردار است. حذف تشریفات دانشگاهی، تقسیم دانشگاههای پاریس، تفکیک مراتب اداری و اموزشی و ... سرانجام کار را به جایی رسانید که مدرک "دکترای دتا" که اشرف مدارک دانشگاهی فرانسه بود حذف و امروز با پذیرش مقاطع سه گانه لیسانس، فوق لیسانس و دکترای تخصصی یا پی.اچ.دی و همگونی با نظام آموزشی رایج اتحادیه اروپا (بخوانید آنگلوساکسون) از سنت پیشین بتدریج دست شسته و به سوی هویت جدید لیبرال پیش می رود. مسئله استقلال دانشگاهها، اختیارات مدیریتی و رقابتی کردن ماهیت آن بر مبنای رویکردی لیبرال که بحث امروز فرانسه است بهانه ای است براین تامل کوتاه و من می کوشم در فرصتی مناسب مفهوم استقلال دانشگاه را به ویژه در نگاهی تطبیقی با شرایط ملی مان باز کنم. سنت دانشگاهی کشور ما (دانشگاه به معنای رایج کلمه) چندان کهن نیست ولی سیر تحولات آن در سالهای اخیر خود مطالعه ای مستقل می طلبد. کوتاه سخن آنکه نظام دانشگاهی کشور ما در سالهای اخیر متاثر از متغیر مستقلی به نام "حوزه" است، بحث "استقلال" نیز با نظام حوزوی ما از دیرباز پیوند خورده (گرچه در کیفیت ان بحث و موارد نقض ان کم نیست) و اسباب تمایز این نظام کهن آموزشی با بیرون از خود بوده است ولی آنچه از این اندماج و تعامل تاکنون در هر دو سو بدست آمده استقلال نیست. نتیجه که از یک سو وابستگی پنهان حوزه به نظام آموزشی دانشگاه از بعد آموزشی و مدرک (گرچه به ظاهر انکار شود) و به دولت از بعد کارکردی و گاه اقتصادی و از دیگر سو فروکاستن دانشگاه به مدارسی با بارغالب سیاسی است آشکارترین وجوه این وابستگی است. استقلال دانشگاه از نگاه ویلهلم فون هومبولت (این هومبولت متفکر شاخصی در فلسفه سیاسی است و باید زمانی به معرفی او اختصاص دهم) کمابیش همانی است که در سنت حوزه های علمیه ما رایج بوده و ان "قدرت اداره مستقل درونی" است و البته قدرت مختار بی پشتوانه اقتصادی خالی از معناست که گفته اند "من له المال له القرار". آنچه از رساله فون هومبولت به عنوان مرجعی در این حوزه در تعریف آموزش عالی مستفاد است بعد غالب پژوهشی و انسانی است که پایه یک نظام آموزشی و گوهر فایده آن است، همان که به ویژه در کشورهایی چون ایران ما رو به فتور و سستی گذاشته و یا به دایره پژوهش های تجربی منحصر شده است. بر این گمانم که در ساحت هویت و کارکرد مستقل دانشگاهی، ما امروز نه تنها پیشرفت نکرده ایم که دانشگاه امروز ما در ایران دچار بحران هویتی و کارکردی است. از دیگر سو حوزه سنتی نیز که تلاش کرده بر خلاف مدعا و پیشینهشکل و شمایل امروزین دانشگاهی به خود بگیرد از گذشته خود فاصله گرفته و جز بخش هایی (هیچ وقت نه روحانیت و نه حوزه ها - به ویژه در شرایط عادی - یک کل یک پارچه نبوده است و این اشتباهی است که اکثر ناقدان فرهنگ دینی ما مرتکب می شوند، بحث آن بماند برای بعد) به بحران هویتی نو در غلطیده است که کسب تقلیدی مدارک شبه دانشگاهی و جستجوی معاش دولتی بخشی از نتایج آن است. علاوه بر این، سیر تحولات هر نظام آموزشی دست کم به دو نگرش "سیاست اقتدارگرا" یا "لیبرالیسم سیاسی" در مدیریت کلان کشور بسته است و هر یک از این دو تعریف و نتیجه خود را دارد و اگر حضور عامل سوم یا "دین" سیاسی را بر این تحلیل دوگانه اضافه کنیم نتیجه پیچیده تر و به مراتب ترکیبی است. هویت دانشگاه و صیرورت ناگزیر زمانی آن با نیازهای روز تعریف می شود و جهت دهی به نیازهای روز از وظایف هر دولت سیاسی است که مبنای آن ترکیبی از خواست عمومی و آرمان است. هر نوع مهندسی آرمان گرایانه صرف و یا خواست محورعمومی می تواند به کژی ستون نظام آموزش عالی منتهی شود !