2007/05/30

پوپولیسم هنری و حجیت شهرت

جمعی خوشحال اند که باز در یک رویداد هنری فاخر و جهانی نام یک ایرانی بر سر زبانها افتاد و سرانجام به همت داوران جشنواره کن جایزه سوم این جشنواره به فیلم "پرسپولیس" رسید. یاد چند سال پیش افتادم که با بردن جایزه نخل طلای طعم گیلاس، یکی از انجمن های فرهنگی ایرانی در پاریس نشستی با حضور جمعی ایرانی اهل فرهنگ برگزار کرد تا در باره جایزه کارگردان آن گفتگو و داوری کنند. حاضرین دو قسمت شده بودند، یک دسته انها که بشدت به آقای کیارستمی می تاختند و دسته دیگر که او را افتخار ملی می دانستند.
در میان مخالفین ایشان یکی دو تن از دست اندرکاران ایرانی رادیوی فرانسه هم بودند که با شهامت معتقد بودند (به مضمون) که کیارستمی با تمسخر ملت ایران و تحقیر فرهنگ و شرایط زیستی انان در چشم خارجی ها به جایزه ای دست یافته است و این بدترین کار ممکن درعالم فرهنگ و هنر سرزمین ماست که یک ایرانی با دست انداختن مردم خود و نشان دادن دل ریش انان برای خود اعتبار کسب کند. دسته ای دیگر نیز از او دفاع می کردند و معتقد بودند حال که او به جایزه ای به این مهمی دست یافته آن را باید متعلق به مردم ایران دانست و به هر حال باید به او افتخار کرد !
از قضا قسمت بدتر استدلال همین بود که حالا که او در اوج شهرت است و ایران و ایرانی هم امروز مشکل اعتبار بین المللی دارد پس چرا ما او را تصرف نکنیم و شهرت او را از خود ندانیم ؟ لابد رجوع به همان قاعده که موافقت با شهرت به احتیاط نزدیک تر است !
به اجمال هم یادم می اید که همان زمان یکی از مسئولین عالی فرهنگ فرانسه گفته بود که فیلم های کیارستمی را باید در مدارس ما نشان داد تا بچه های فرانسه وضع آموزش و زندگی بچه های ایران را ببینند و قدر شرایط خود را بدانند ! در همان سالها و به پشتوانه همین سبک از هنر ایرانی بود که شبکه شش تلویزیون فرانسه سالی دو بار فیلم "بدون دخترم هرگز" را نشان می داد تا اینکه صاحب این قلم نامه ای نوشت و از یک مرکز دانشگاهی فرانسوی خواست تا با امضای آن مرکز روانه شبکه تلویزیونی شود تا بیش از این مردم ایران در چشم عام و خاص و در فیلمی سراپا جعل و دروغ قربانی کین و حرص یک دعوای خانوادگی و یک فتنه سیاسی نباشند ... شد و سرانجام نمایش آن فیلم بی مایه و پایه پایان یافت.
بدتر اینکه در آن زمان کار آقای کیارستمی به تعدادی نواموز سینما نیز راه نشان می داد که اگر کار کردن در فضای سینمای داخلی تنگ است پس باید به ریسمان فضای جهانی سینما آویخت تا بتوان در برابر کژفهمی های داخلی مقاومت کرد. مشکل کسب اعتبار در سینمای جهانی نیز سرمایه، سواد و پیشینه می خواست تا ادم بتواند در کنار اسپیلبرگ و کوروساوا و فلینی و دیگران بتواند قد علم کند و اگر نبود هم غمی نیست... می توان به ریش داخلی ها خندید و مردم، آداب، فرهنگ و شرایط زیستی و تنگناهای انها را با همان شیوه های پوپولیستی ولی با لعابی هنری دست انداخت و یا سرمایه اثری هنری کرد تا اسباب خنده و تامل بیگانه باشد ... سپس جایزه ها را درو و اعتباری جهانی کسب کرد. جایزه جهانی که امد یعنی دیگر دوره گمنامی تمام شد و احدی در داخل جرات نمی کند بگوید بالای چشم تو ابروست هر چند که جغرافیای پوپولیسم تو از جنوب به شمال نقل مکان کرده باشد و مخاطب این عوام بازی نه انسان ایرانی که این بار آدمی غربی باشد !
حالا هم همان داستان دوباره تکرار شده است و باز فیلمی از یک ایرانی و در برابر فرهنگ، پیشینه، سنت و تنگناهای مردم همان سرزمین به جایزه کن دست می یابد. اگر رسانه ها و دست اندرکاران داخلی مخالفت کنند که چه بهتر، اعتبار کار دوصد چندان می شود ! من فیلم خانم مرجان ساتراپی را ندیده ام ولی بنا به روایت رسانه ها همان نقاشی های ایشان است که به فیلمی سیاه و سفید بدل شده است. من اما پیش از این نقاشی های ایشان و داستان مربوط به ان را در روزنامه لیبراسیون فرانسه می دیدم و بر این بلاهت از هر دو سو اسف می خوردم...
ایرانیان زیادی در این سوی آب به شهرت رسیده اند و با همت و تلاش و دانش خود برای مردم ایران اسباب سربلندی و آبرو شده اند و برای خود شهرت مثبت و اعتبار جهانی خریده اند. اسف از اینکه مباد روزی که زحمات این همه آدم غیرتمند و زحمتکش در پیش نوعی شارلاتانیسم عوامانه هنری رنگ ببازد که با تمسخر قوم و فرهنگ بومی کشوری می توان به اوج شهرت رسید و بعد هم در ژستی ملی این شهرت را به "مردم نجیب ایران" تقدیم کرد و به دیگران هم آموخت که اگر کسب شهرت چنین آسان است چرا راه سخت باید رفت ؟
معجون رفتار فرهنگی سالهای پس از انقلاب آشفته تر از ان است که بتوان یکسره و بی چند و چون از ان دفاع کرد ولی فرو کاستن نقد فرهنگی جامعه ما آن هم با زبان بیگانه پسند و گاه با انگیزه های شخصی در ویترین های علمی و هنری مجامع جهانی اسف بارتر است، سهل است که پیش مردم ما هم خریدار ندارد. پوپولیسم دو روی داخلی و خارجی دارد، فرقی نمی کند که با دست انداختن و تحقیر خارجی سوار احساسات عامه باشی یا برای خوشایند عوام خارجی به ریش خود بخندی. با مقبولیت های اجتماعی و حجت های عوامانه البته گاه باید در امیخت و در برابر حجیت آنان ایستاد ولی در کجا، در پله های جشنواره کن ؟!

Libellés :


Link
Balatarin
Bookmark and Share

| |

_________________________________________________________________________________________________________

 

2007/05/20

گلایه ای جدی و دوستانه

یادم هست که در اواسط دهه شصت و با انتشار کتاب اقتصاد اقای مطهری میان اهل فرهنگ بحث بود که این کتاب از ایشان نیست چرا که خود آقای مطهری در عمل ملتزم به مبانی آن نیست.
چنان که به یاد دارم مبانی اقتصادی کتاب مارکسیستی بود و بنا بر آن مبانی، مطهری به اصل مالکیت خصوصی قایل نباید می بود و طبقه تولید را در ابزار تولید شریک می دانست و از جمله اشکالات این بود که اگر این اعتقاد آقای مطهری است او چرا همه حق التالیف کتابهایش را گرفته است حال انکه او انچه گفته است از بوعلی و ملاصدرا و حکیم سبزواری و دیگران است ! و بعد هم پاسخ دیگران ...
ظاهرا این حکایت امروزه با شیوع و کاربرد اینترنت به گونه ای بدتر در جریان است و نوعی نگاه اشتراکی بر فرهنگ و ادبیات روزنامه ای ما حاکم شده که حالا که می توان هر مطلبی را در اینترنت مفت خواند پس باید در انتشار مفت آن هم کوشید و قد وقع اجر صاحبه علی الله !
برخی از دوستان روزنامه نگار از سر لطف یا تعهد حرفه ای مطالب این کمترین را در روزنامه ها می اورند و من از بابت این توجه سپاسگزارم. این موضوع که ادبیات وبلاگی ممکن است از متن روزنامه ای متفاوت باشد تاکنون در چندین مورد دیگر نیز اشاره شده است و من تکرار نمی کنم و همین موضوع سبب دقت بیشتر نگارنده و دیگران شده تا در صورتی که اگر متنی ناغافل در روزنامه انتشار می یابد کاتب را به خواننده روزنامه، غافل معرفی نکند و آداب متن پاکیزه مراعات شده باشد. در پایین این وبلاگ نیز امده بود (که از این پس به صدر وبلاگ منتقل شد) که "نقل مطالب این پایگاه فقط با ذکر نشانی کامل مجاز است".
این بار اما داستان از لونی دیگر است، خواننده ای ارجمند در کامنت های پست اخیر اشاره کرده که روزنامه ای مطلب رُزنتسوایگ شما را بدون ارجاع به این صفحه (وحتی بدون در جریان گذاشتن من) چاپ کرده است، وقتی خوب نگاه کردم دیدم مطلب رزنتسوایگ صاحب این قلم در سه روزنامه تهران (به ظاهر همزمان) انتشار یافته است. از روزنامه وزین اعتماد ملی سپاسگزارم که هم نام مولف و هم منبع مطلب را (گر چه بدون اطلاع من) ذکر کرده است ولی دو روزنامه "همبستگی" و "تهران امروز" به گونه ای ناقص به چاپ مطلب مبادرت کرده اند که روزنامه اخیر در یک حرکت غیر اخلاقی و منافی اخلاق حرفه ای نه نام مولف و نه منبع مطلب هیچ یک را ذکر نکرده و گویی متن "ستاره نجات" این مختصر، رجما بالغیب از کهکشانی بر تارک این صحیفه نشسته است ! افزون بر این و بدتر سایتی به نام آفتاب (نمیدانم چه نسبتی با سایت خبری آفتاب دارد) هم همین بداخلاقی فرهنگی را تکرار کرده است و بجای اینکه مراعات حقوق مولف کرده و در جستجوی منبع و مولف برآید به روزنامه ای ارجاع داده است که خود مرتکب این منکر است. در حیرتم که این حرکات با سیره مدیران صفحه اندیشه این روزنامه ها هم نمی خواند که تاکنون از سر لطف و وظیفه شناسی مرا در جریان می گذاشته اند !
عزیزان، ما در اینجا با هم گفتگویی فرهنگی می کنیم. با همه اشتغال خاطر و تنگی وقت و تنها از باب مفاهمه فرهنگی با دوستان و خوانندگان اهل اندیشه، دریافت هایی اندک با بضاعتی مزجاه را بی مزد و منت انتشار می دهیم. کمترین درخواست این بوده که اگر برای انتشار حتی به صاحب اثر اطلاع نمی دهید (که باید بدهید) منبع مطلب و حقوق وابسته به ان را تلف نکنید. اسباب اسف است که با از بین رفتن این اعتماد، انگیزه انتشار مطلبی نو، جدی و علمی نیز از فضای وبلاگ رخت بر بندد و در کم و کیف انتشار مطالب تجدید نظر شود !
باز هم عنایت بفرمایید که "نقل مطالب این پایگاه فقط با ذکر نشانی کامل و اطلاع نویسنده مجاز است".

Libellés :


Link
Balatarin
Bookmark and Share

| |

_________________________________________________________________________________________________________

 

2007/05/17

"اثر نامه" یا التفکیر فی معرفه ارباب التاثیر ! *

به ابتکار صاحب ملکوت، سوشیانت نازنین از من خواسته است تا در مورد کسانی بنویسم که بر من تاثیر گذاشته اند، کار سهلی نیست چرا که در میانسالی اگر چون برخی اهل خودنوشت نامه نباشی، همه فقرات عمر را چون پاره هایی می بینی که بر ذهن تو خطوطی مه آلود گذاشته است و پس از سالها باید از آنها غبار بر گیری و گاه پاره ای از آن نامهای سفالین را به کوره ذهن بسپاری تا پس از نقدی جرار آبگینه ای شفاف از آن پدید آید و قابل عرضه باشد.
دو دیگر انکه همه آنچه بر ما گذشته است بی آلودگی به چرک مجامله و ملاحظه در این صور اسرافیل (وبلاگ) قابل عرضه نیست و در این جهان پر نشانه بی نشان که آدمیان درهوای سوء تفاهم و گسست های فرهنگی و ذهنی زیست می کنند به دردی سقیم تر از مولانا دچار خواهی شد که هر کسی از ظن خود شد یار او و تا همگنی گمان دیگران و خویشتن خویش راه پر رنجی بر خود باید هموار کنی و تازه پایان کار برخی، آغاز برخی دیگر است و هلم جرّا...
سوم آنکه پاره ای سئوالها مجالی فراتر از مبانی روش شناختی معمول می طلبد و به گفته دریدا مته نهادن بر جزیی از آن گزاره ها بیرون ریختن دنیایی از گزاره هایی است که بر سر هر یک می توان مناقشه ها کرد و از این دست است پرسش "تاثیر گذاران بر ما چه کسانی اند" و پاسخ به آن یعنی همه عمر !
با این همه و برغم میل باطنی از پاره ای جهات و نیز انتقاد برخی از دوستان وبلاگ نویس، از پیشنهاد ملکوت و سوشیانت باید استقبال کرد که تکلیف و فرصتی است برای ادای دین و حق شناسی و خاکساری در برابر خداوندان حق ... ایدون باد تا درد خواجه شیراز در این ملک مکرر نشود که گفت یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت !
من نیز جز آن نامهای بلندی که ملکوت وسوشیانت آورده اند و ایرانیان و خاصه همه اهل قلم و اندیشه وامدار ایشانند به نامهای قدسی موثر بر حیات ما گرفته تا خواجگان ملک ادب و هنر و حکمت وامدارم. تذکار این نکته را لازم میدانم که بی هیچ مجامله تاکنون کسی بر زندگی من چنان اثری ژرف نگذاشته است که از مسیر معتاد و مقرر منحرف شوم و یا در نتیجه آن به مسیری نو درآیم؛ همه صاحبان یا رافعان حق و تاثیر، علت مساعدت و سبب ممانعتی بوده اند که مرا در مسیر این زندگی به وجهی سلبی و ایجابی مساعدت رسانده یا به تاخیر انداخته اند، برخی کمتر و برخی بیش.
والدین من بیشترین اثر را بر حیات من گذاشته اند، از پدری که همه عمر او آمیزه ای از مکاشفه و تلاش و تجربه بود، هر چه داشت در راه آرمانهای خود گذاشت و مرا با بزرگانی از نزدیک آشنا کرد که نام بردن از همه آنان در این مختصر لازم و میسور نیست. از او که اول بار مرا در شش سالگی گلستان اموخت و بر بالیدن من بدقت نظاره کرد تا مادری پر مهر و نجابت که تاکنون و همیشه حق علم آموزی من همه از اوست و خود با نسبتی از سادات و سلسله ای بلند از مراجع نجف ( و بری از آفات معیشت حوزه ) از پدر خواست تا من کسوت روحانی نپوشم. او سالیانی پیش در سفری به ایران در آغوش من جان داد و اثر گذارترین لحظه را برایم آفرید.
زندگی نسل من همه از نامهای آشنای پیش و پس از انقلاب متاثر است و چه کسی از ماست که بی نام خمینی، شریعتی، طالقانی، مطهری و بازرگان و سروش و ... سالهای گذشته را بسر آورده باشد، هر چند که در کم و کیف تاثیر این افراد سخن ها بیفتد.
برای من شاید هیچ نکته تاکنون تامل برانگیزتر و نتایج آن اثر گذارتر از دو پدیده توامان گسست گفتمانی و معرفت زمانی در طبقه ای از روحانیت شیعه نبوده است که "الیناسیون" ناشی از آن و آثار دیگرش امروزه بر حیات تک تک ایرانیان محسوس وهویداست. نسل ما و پس از ما به غایت از پدیده تکوین پر هزینه تاریخی و گویی مقدر روحانیت متاثر است و به باور من نکته ای از این موثرتر در حیات ملی و معاصر ما ایرانیان نیست.
پسینیان ما خواهند نوشت که میراث دوره ما مردن روح دین، تهی شدن جامعه از اخلاق و غلبه شریعت ظاهر بر گوهر دین و در نتیجه تباهی نسلی است که بزدلانه یا از سر تقیه بر تاراج ارزشهای اخلاقی نظاره کرده و برای کسب معاش و ارضای شهوات شخصی دم فرو بستند.
در همین ارتباط دو رویداد خاص بر زندگی شخصی من چندان اثر گذاشته که هنوز پس از سالها حیات و معاش من از آن متاثر است و جای شرح آن در این نامه نیست.
زمانی به نسبت دراز از جوانی من به گونه داوطلب و به تفاریق از آغاز جنگ تا پایان آن در جبهه ها گذشته است و شاید شیرین ترین، تلخ ترین و در عین حال نادرترین لحظات حیات من از آن این دوره است که بی گمان دیگر تکرار نخواهد شد.
در میان استادان چه در حوزه و چه در دانشگاه (که بسیار دیده ام) چهره، کلام و هیبت دو تن بر خاطر من سنگین است، آیه الله معظم آقا سید رضی شیرازی فیلسوف اعظم تهران (و به باور برخی ایران) و سرآمد معارف عقلی و نقلی حوزه که در میانه دهه شصت سحرگاه صیف و شتا و از راهی دراز به منزلش می شتافتم تا با نگاهی نافذ برایمان از حکمت اسلامی بگوید. او در چشم همه منزلتی عظیم و محترم داشت حتی برای آن استاد دانشگاه شریف و همدرس ما که بارها بر اثر غفلت مورد عتاب استاد واقع می شد. آقا رضی صراحت لهجه داشت و کسی را بی پرس و جو به محضر درس خصوصی خود راه نمی داد و کمال و منش بلند از هیئت اش هویدا بود.
دیگری که فرانسوی است و در همین وبلاگ از او یاد کرده ام پرفسور بورژوا استاد برجسته سوربن و رییس انجمن فلسفه فرانسه است که با دیدن او در همان روزهای آغازین سمینارهای سوربن یاد اقا رضی افتادم (بعدها آقای شیرازی فرمودند که در سوربن نیز چندی درس خوانده اند !). سیطره او بر فلسفه آلمانی خاصه متون هگلی شهره و مثال زدنی است و اقتدار علمی و مهابت او در سمینارهای سوربن همه از جمله اساتید دیگر را که به شوق استفاده در درس او حاضر می شدند به سکوت و ادب وا می داشت. هنوز هر زمان که مرا می بیند از ایران چنان می پرسد که گویی روزانه مسایل ایران را دنبال می کند!
در ایران نیز حافظه سرشار و بیاد ماندنی دکترعلی خان اکبر را فراموش نمی کنم که یکه استادی مسلط بود و به ما اندیشه های سیاسی درس می داد و جوانی را پس از سالها ندیدن و با یک نگاه در پس ستون یک کلاس به اسم می شناخت. پیرمرد پنجاه سال بی هیچ فتوری اخبار انگلیسی بی بی سی را راس ساعت مقرر گوش می کرد و غالب ایام از چهارراه استانبول تا کوههای شمال تهران پیاده می رفت، بخانه بازمی گشت، دوش می گرفت و بر سر درس صبح دانشگاه حاضر می شد (این داستان حتی در ایام موشک باران تهران نیز ادامه داشت).
زحمات ریاست دانشگاه در ایران را فراموش نمی کنم و سلوک جانشین بزرگوار او که با همه فضل، همیشه و برای همه پیش سلام بود و دیده ام در ساعت چهار و پنج صبح جارو بدست گوشه ای از صحن دانشگاه را در سوسوی تاریک روشن سحرگاه می روبد و بسیاری چیزهای دیگر از او دیده ام که در این نوشته جا برای آن همه نیست. دکتر صدقی که با کوشش و تسلطی نمونه آنقدر به ما عربی آموخت تا ما را به گویش روان، فهم متون و سخنرانی واداشت، حیف که از آن همه معلوم نیست چه مانده است.
جز اینها که از بزرگان گفتم نشانه های پیرامونی از مردم نجیب کوچه و بازار تا طرفه رفتارهای لوطیان گاه در ذهن ما آن اندازه پایدارند و نکته اموز که رویدادهای بزرگ. چه بسیار بزرگانی را دیده ایم که برای نکته اموزی یا تنبیه نفس حتی با بد نامان نشسته و برخاسته اند، با آنها خفته و خورده اند. مردم عادی کوچه و بازار که از قضا بهترین بندگان خدایند و حسابشان نزد او اغلب از مدعیان علم و فضل و تقوا بسیار پاک تر است گاه نزد پاره ای بزرگان بیش از نخبگان و صاحبان نام حرمت داشته اند.
با آوردن چند نمونه از این لحظات ماندگار پیرامونی به میهمانی ملکوتی سوشیانت خاتمه می دهم:
فراموش نمی کنم ژنده پوشی را که سالها پیش با دیدن گروه طبل نواز و آوازه خوانی گوتیک از آلمان در میدان شهرداری پاریس، به آنان پیوست، در حالی که مکرر سر به آسمان بر می داشت و با خدای خویش نجوا می کرد با ساز آنان مستانه می رقصید و تا آخر رقص که بیشتر به سماع صوفیان شبیه بود رقت انگیز می گریست !
فراموش نمی کنم ژنده پوش بویناک ظاهر آلوده ای را (در فرانسه زیادند و به آنان کلوشار گفته می شود) که در قطار شهری حومه پاریس پیش من نشست و در گفتگویی کوتاه با وقوف بر اشتغال من آنچنان با ذکر مراجع از نیچه و فیلسوفان دیگر سخن گفت که جز حیرت من نیفزود. او پزشکی خوانده بود و دست آخر بدون بلیط با راهنمایی پلیس قطار به بیرون هدایت شد !
فراموش نمی کنم جوانی را در قطار که با نی نوازی خویش تمنای مساعدت مالی از مسافران داشت و پس از هنرنمایی تحسین آمیز جز اندکی کاسبی نکرد، اشک بر دیده اورد و در برابر همه نی لبک شکست و بر سر خود کوبید. جنتلمنی فرانسوی شصت ساله و بسیار شیک پوش برخاست، او را آرام کرد و به او امید داد. کلاه از سر خویش بر گرفت و با آن هیبت تا انتهای قطار رفت و برای جوانک درخواست پول کرد، کلاه اشرافی او پر از پول شد، همه را بدامن جوانک ریخت و بر جایش نشست !
فراموش نمی کنم هواپیمایی مرا و تعدادی بخت برگشته را از مشهد به تهران بر می گرداند، در آسمان تهران چرخ باز نکرد و چرخید و چرخید. همه عوامل اجرایی و فنی بجای تسکین مردم ناپدید شدند، پس از نیم ساعتی مردم به بخت نگون خود یقین کردند، قیامتی بود... خلایقی گریان و شیون کنان و هیچ کس را بر حال خویش وقوف نبود. من که بارها در جبهه از مرگ جسته بودم این بار با اراده آداب پیش از موت بجای اوردم و آرام در انتظار مرگ نشستم. مسافر کنار من چون بسیاری دیگر از مسافران ضجه زنان و گریان بر من آویخت که چه نشسته ای آرام ؟! گفتم چه کنم که تقدیر ماست و گریزی نیست، دست کم می توان دعایی خواند و مرگ آگاهی داشت و آرام تا لحظه موعود نشست. نمی شنید و من تکرار می کردم و او بی آنکه به من گوش کند لباس مرا می درید و با فریاد بر من می کوفت. لاجرم این پرنده مرگ نشست و اول از همه این کادر وظیفه شناس هواپیما بودند که به سالن گریختند ... هنگام خروج ظاهر همه مسافران دیدنی بود !
فراموش نمی کنم سیمای زنی را که در همه سمینارهای ژاک دریدا فیلسوف شهیر فرانسه کیسه ای پر از زیپ می آورد و از آغاز تا پایان سمینارهای او صدها زیپ را از کیسه در اورده باز می کرد و کناری می گذاشت و باز دوباره می بست و گاه با قیچی از ته می برید و به پاکت می ریخت و سئوال حکیمانه می کرد !
و بسیار چیزهای تاثیر گذار دیگر را فراموش نمی کنم .. مگر همه را باید گفت ؟
* عنوان مطلب بر سبیل مطایبه است

Libellés :


Link
Balatarin
Bookmark and Share

| |

_________________________________________________________________________________________________________

 

2007/05/10

ستاره نجات 1


رزنتسوایگ، جدال امر واقع و عقلانی

پیشاپیش از تاخیر این مثنوی و همه عزیزانی که با لطف خود مرا نواختند پوزش می طلبم، من نیز درگیر دل مشغولی ها، تعهدات و حوادث جاری از جمله انتخابات اخیر فرانسه بوده ام (که کار به روز رسانی این وبلاگ را مشکل می کرد، با این حال از بخش های روزانه، شعر و روزنه آن غافل نبوده ام) و بر اساس تعهدی حرفه ای در تحلیل رویداد اخیر فرانسه دهها صفحه نگاشته ام که در یک رسانه ملی نشر یافته است. اگر مجالی بود چکیده تحلیلی از این انتخابات نیز تقدیم عزیزان خواننده خواهم کرد. مطلب رزنتسوایگ را دو پاره کرده ام تا هم دوستان بیش از این منتظر نمانند و هم وسواس بیشتر من در اولین معرفی از اندیشمندی ناشناخته و جالب از مغرب زمین برای خواننده ایرانی تامین شود (از رزنتسوایگ در ایران اثری نشر نیافته است و شاید این اولین معرفی باشد).

"ستاره نجات" يكي از آثار مهم قرن بیست و مهمترين اثر فرانتس رُزنتسوايگ فیلسوف و الهی دان یهودی آلمانی است. اثری كه در جريان جنگ اول جهانی نگاشته شده و مولف با ارسال نامه هايی در همه زمينه های کلامی مورد علاقه و دلمشغولی های خويش به موضوعات متنوعی پرداخته است که خود در حکم یک دستگاه فلسفی است.
نامه های او در اين كتاب با نگاهی نو به جهان، مسئله افرينش، وحی و همه مفاهيم عرشی و قدسی مرتبط در دو دين يهود و مسيحيت پرداخته و نيز در خلال نوشته ها گريزی به اسلام زده و گاه دست به مقايسه زمینه های مرتبط این سه دين با هم زده است.
فرانتس رزنتسوایگ (1886-1929) متولد کسل آلمان و تنها پسر گئورگ و آدله از خانواده ای یهودی است. او در 1903 پزشکی و در 1907 در گوتینگن، فرایبورگ (در دانشکده ای که هایدگر و والتر بنجامین نیز همزمان در ان حضور داشتند) و برلن تاریخ فلسفه می خواند و در 1912 از تزی با عنوان "هگل و دولت" و با راهنمایی "فردریش ماینکه" دفاع می کند و اندک اندک با دریافت این نکته که دولت خود منشاء خطری بزرگ است و می تواند "فرد" و "ملت" را فدای خود کند از برداشت های هگلی خود در این تز فاصله می گیرد.
بررسی این اثر رزنتسوایگ دغدغه من در این یاداشت نیست و آن را به زمان دیگری وا می نهم.
چالش های کلامی او از سال 1910 با دو تن از خویشان نزدیک رزنتسوایگ "هانس و ردولف اهرنبرگ" که به پروتستانتیسم تغییر مذهب داده اند او را به بازبینی عقاید و ارای خود می کشاند و در پی یافتن یک جایگزین دینی برای فلسفه تاریخ هگل بر می اید که به تاریخ مکانتی تئودیسه وار می داده و او را در جایگاه عقل کل می نشانده است.
رزنتسوایگ درپی خدایی است که ناجی انسان نه از راه تاریخ که از راه دین است و چنانکه در بخش اول "ستاره نجات" در شرح مقصود خویش می اورد: "دین تنها تئودیسه اصیل است ... و نبرد ضد تاریخ به معنای قرن نوزدهمی آن مشابه نبرد برای دین در قرن بیستم است". در سال 1913 دیداری با "اوژن رُزنشتوک" استاد حقوق اساسی دانشگاه لایپزیگ (که او نیز از یهود به مسیحیت تغییر دین داده بود) او را دگرگون کرده و مایه تحولات بعدی او می شود. رزنشتوک موفق می شود در شامگاه 7 ژوییه 1913 کار تردیدهای فلسفی رزنتسوایگ را یک سره کرده و او را به اندیشه ای فرا اکادمیک به معنای رایج کلمه یعنی آشتی دادن ایمان سنتی مسیحی مبتنی بر وحی و یک زبان باز سازی شده فلسفی راهنمایی کرده و راضی کند.
رزنشتوک همچون بسیاری مومنان دیگر که در کار توانایی باور ایمانی خویش شک می کنند تلاش دارد تا به رزنتسوایگ بباوراند که دین یهود از پس مشکلات زمانه بر نخواهد امد و دین روزامدی نیست و او بهتر است برای خروج از این دودلی و بدبینی مدام راه مطمئن تری پیشه کند و ایمان مسیحی این راه مطمئن یعنی همگونی دنیای درون و بیرون را در اختیار او خواهد گذاشت.
رزنتسوایگ آماده پذیرش مسیحیت می شود با این باور نو که "وحی یا مکاشفه" با معنایی دوگانه از زندگی و گرایشی زمانمند در دل تاریخی بی بازگشت، چیزی معادل "هدایت" است. ولی اساس این هدایت، بر آگاهی به اضلاع مثلث به کجا، بسوی کی و با چه کسی می رویم استوار است.
با این همه رزنتسوایگ پس از جدالی دراز و درونی و در جریان حضوری در "یوم کیپور" بر دین اجدادی خود می ماند و برای "رودولف اهرنبرگ" می نویسد: "پس از زمانی دراز و اندیشه ای عمیق تصمیم خود را گرفته ام، دیگر نه لازم است و نه ممکن، بنا بر این یهودی می مانم" !
در 1914 و در مدرسه عالی معارف دين يهود "Hochschule für die Wissenschaft des Judentums" به حلقه مستمعین درس فلسفه دین هرمان کوهن می پیوندد و این بزرگ استاد نئوکانتی مکتب ماربورگ اجازه مشارکت در اداره درسها و بازخوانی اثر بلند اوازه خود به نام "دین خرد ورز بر پایه منابع یهود" را به وی می دهد.
و بدین ترتیب رزنتسوایگ در ستاره نجات خود از آثار هرمان کوهن اثر می پذیرد. لئو اشتراوس فیلسوف سیاسی بلند آوازه قرن بیست در یادداشتی که در باره اثر نامدارکوهن "دین خرد" نگاشته است (که در میان مجموعه ای از مقالات او به چاپ رسیده است) به تفسیر این اثر کوهن پرداخته و با شرح دیدگاه کوهن اثر پذیری او را از ابن میمون فیلسوف یهودی (ولی متاثر از فلاسفه مسلمان در آندلس) نشان می دهد. در بررسی این اثر که ارتباط خدا، وحی و خلقت را از نگاه این اندیشمند یهودی به نیکی نشان می دهد می توان به رگه های اثر پذیر رزنتسوایگ از کوهن و بازتاب این نگاه در اثر "ستاره نجات" او پی برد.
در این اثر به تفسیر اشتراوس، کوهن وحی را نه از مقوله ای آسمانی که از مقوله ای می داند که در قلب و خرد انسانی جای گرفته است.
شرایط نگارش ستاره نجات شرایطی بحرانی بوده است به گونه ای که می توان هر یادداشت رزنتسوایگ را که بر پشت کارت پستالی می نوشته آخرین نوشته او فرض کرد، سالهایی که با حضور او در نبردهای بالکان همراه است. سرانجام چنانکه به رودولف اهرنبرگ در 18 نوامبر 1917 می نویسد نیمه شبی در مقدونیه فکر نگارش این اثر در جان او شعله می زند و این آرزو که او بتواند خرد را با مقوله اشراق و وحی آشتی داده و به مکاشفات خود صورتی منطقی بخشد در ضمیر جان او خانه می کند.
جنگ بزرگ و اول قرن پيش، انقلابی بود كه جايگاه انسان و جهان را در نظر او به گونه ای ريشه ای از يونان تا ان زمان به هم ريخت. انقلابی كه اين رويداد در درون او ايجاد كرد نه تنها پايان يك نظم سياسی كه باروری انديشه ای بود كه عقلانيت "امر واقع" یا آموزه معروف هگلی را عريان بر آفتاب مي افكند و نظم عقلانی ان روز را در مظان ترديد جدی قرار مي داد. برای رزنتسوايگ از آن زمان ديگر "امر واقع" عقلانی نبود !
بازتاب اين رويداد مهم در فروپاشی مفهوم "كليت" در ذهن و روان رزنتسوايگ قابل مشاهده است و شاید او یکی از پیشتازان ستیز با مقوله کلیت در فلسفه سیاسی و بر کشیدن مفهوم فرد از دل الهیات یهودی – مسیحی است. شاید از همین روی است که او در جایی می نویسد: "خدا باید انسان را نه از رهگذر تاریخ که به عنوان خدای دین نجات دهد".
سرنوشت تراژيك ان روز آلمان به هگل اموخته بود كه "فرديت" و "جزئيت" در صلح و آرامش زنگار می گيرد و تاريخ در جريان رويارويی ها نوشته می شود، زمانی كه ملت ها در برابر هم قرار می گيرند و از همين روی است كه در نظام بين المللی، جامعه مدنی تابع "دولت" می شود ... و اينكه ملتی كه حاكميت درونی خويش را باور نكند مقهور قدرتهای خارجی می شود و آزادی آن ملت از ترس مرگ، خواهد مُرد !


* روزنامه اعتماد ملی

Libellés :


Link
Balatarin
Bookmark and Share

| |

_________________________________________________________________________________________________________

    ............................................................................................................

La pensée franco-iranienne

نقل مطالب این پایگاه فقط با ذکر نشانی کامل و اطلاع نویسنده مجاز است

 ::  صفحه اصلی   ::        آشنایی و تماس  :: عکس  :: شعر

   


 روزانــه

 
 

 روزنه

 

 نوشته های پیشین

 

  • با یاد آیه‌الله سید‌مرتضی نجومی کرمانشاهی
  • اصلاح‌طلبی و محافظه‌کاری در انتخابات ایران
  • Réformisme et conservatisme en Iran
  • بحران اُبـوّت و اختلاف سرعت
  • تفکیک یا تحبیب قوا !؟
  • شفافیت و ‌مستوری در سیاست - دوم
  • شفافیت و ‌مستوری در سیاست - یکم
  • پیام میرحسین موسوی
  • ملاحـظاتی در منــاظرات
  • چرا به میرحسین موسوی رای می‌دهیم؟
  •  


     


     کتابخانه  


     

     گوگل خوان  



     پــیوندها

     

     

    حوزه
    ریـرا
    بیـاض
    الوراق
    حلقه کاتبان
    رادیو زمانه
    نهج البلاغه
    باشگاه اندیشه
    میراث مکتوب
     جستجوگر قرآن
    جستجوگر شیعی
     فرهنگستان علوم
    كتابخانه‌ ملي‌ايران
    روزنامه‌های ایرانی
     ویکی پدیای فارسی
     بانک مقالات اسلامی
     دایره‌المعارف اسلامی
     اطلاعات حکمت‌و‌معرفت
     خانه حکمت و فلسفه تهران
     کتابخانه آستان قدس رضوی
     انجمن حکمت و فلسفه ایران
     شورای گسترش زبان فارسی
     کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه
     کتابخانه تخصصی اسـلام و ایــران
    Institut européen en sc.religions
    Société française de philosophie
    Biblio numérique en sc. sociales
    Dictionnaire de philo politique
    Unesco Sc.Social et Humaine
    revues.en sc.hum et sociales
    Islamic Philosophy Online
    Collège int.de philosophie
    Insti.de France Académie
    M-Planck-Gesellschaft
    philosophie en france
    La Revue de Téhéran
    Collège de France
    EuroPhilosophie
    Le Saint Coran
    Culture.france
    Henry Corbin
    Google Book
    Les revues
    Le Monde
    Sorbonne
    Philolist
    Erudit
    persée
    CNRS
     


     آرشــیو 


    octobre 2004

    octobre 2005

    novembre 2005

    décembre 2005

    janvier 2006

    février 2006

    mars 2006

    avril 2006

    mai 2006

    juin 2006

    juillet 2006

    août 2006

    octobre 2006

    novembre 2006

    décembre 2006

    janvier 2007

    février 2007

    mars 2007

    mai 2007

    juin 2007

    juillet 2007

    août 2007

    septembre 2007

    octobre 2007

    novembre 2007

    décembre 2007

    janvier 2008

    mars 2008

    juillet 2008

    septembre 2008

    octobre 2008

    décembre 2008

    janvier 2009

    février 2009

    mars 2009

    avril 2009

    mai 2009

    juin 2009

    juillet 2009

    août 2009

    septembre 2009

    octobre 2009

    novembre 2009


       وبلاگ چرخان

       
       This page is powered by Blogger. Isn't yours?


     

     

     

    All Right Reserved  BEHESHTI MOEZ

    Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com