عیسی پژوهی یا "کریستولوژی" و تامل در دقایق حیات حضرت مسیح به زمانه ما محدود نمی شود. گذشته از رسالاتی که از الهی دانان و متکلمان قرون میانه به یادگار مانده، عصر جدید و دست کم سیصد سال گذشته غرب شاهد پژوهش هایی در زندگی و زمانه حضرت مسیح بوده است.
اگر غالب مطالعات دینی قرون میانه در باره حیات عیسی مسیح سیر تاییدی داشت، آثار غالب عصر جدید در باره حیات وی در یک نکته مشترک است و ان نگاه موشکافانه و راز براندازانه از حیات مردی است که بخش مهمی از تاملات عقلی امروز غرب مدیون پدیداری اوست.
رساله "حیات عیسی" که به خامه بزرگان اندیشه مغرب زمین در دو سه صد سال گذشته به نگارش در امده اغلب در پی کاوشهای عقلانی است تا فرق میان دین پوزیتیو و ساختاری با دین ملکوت خداوند، کلیسای زمینی و اسمانی، عینیت و ذهنیت، قانون شریعت و سپهر اخلاق، آزادی و بندگی را در پرتو نگاه تاریخی روشن سازد.
شاید از همین روی است که تاریخ به عنوان یک علم، عینی ترین ابزار برای سکولاریزاسیون میراث دینی می تواند تلقی شود و هر از گاه و در هر شریعتی این دستاویز عنیف (تاریخ) پرده از رازهایی برداشته و جزم هایی را گشوده است که پیش از ان گشودن این حوزه های قدسی در حکم کفر ابلیس بود.
انگیزه غالب رسالاتی که در حوزه حیات عیسی در غرب به نگارش در امده را به دو منشاء سیاسی و دینی می توان محدود کرد و نتیجه هر دو در عصر مدرن نیز یکی و ان باز تعریف رابطه انسان با خداست. از همین روی بحث تثلیث، ظهور و تجسد از سویی و یگانگی خدا با انسان از سوی دیگر دغدغه مشترک صاحبان این آثار بوده است.
در این میان برخی از حکمای مغرب زمین چون کانت یا اسپینوزا با عنوانی غیر از "حیات مسیح" به این مهم پرداخته اند ولی در میان این مولفین می توان از پاسکال، هگل، دیوید فردریش اشتراوس، ارنست رنان، آلبرت شوایتزر، فرانسوا موریاک و ... نیز یاد کرد که رساله ای خاص هم با نام "حیات عیسی" به این مسئله اختصاص داده اند.
مسیح تاریخی در غالب این رسالات کمتر به کار رستگاری انسان مورد نظر کلیسا می امد؛ این مسیح تا صورتی استعلایی نمی یافت بکار دین تشریعی و نهادین نمی امد و در چنبره محدودیت های عرفی گرفتار بود.
شاید این مسیح نگاری در تاریخ مطالعات انجیلی عصر جدید و یزدانشناسی مسیحیت بیش از هر چیز بدرد تعیین تکلیف انسان یا همان "فاعل خردمند شناسا" با ذات مسیح می خورد و در واقع مسیح بهترین موضوع شناسایی انسان عصر جدید بود که از رهگذر آن می شد جایگاه خود را در دنیای نو بازتعریف کرد.
شوایتزر با نگاهی همدلانه به مسیح بر همین امر تاکید می کند که "هیچ کار تاریخی به اندازه نگارش زندگانی عیسی، خویشتن راستین شخص را آشکار نمی سازد" !
میشل هانری فیلسوف فرانسوی (1922-2002) در یکی از رسالات خویش با نام "تجسد" (حلول باوری، فلسفه ای جسمانی) با پیچیدن در مفهوم Chair به بررسی پدیدار شناسانه مفهومی می پردازد که وسیع تر از "تن" است و "نان و شراب" امروز مسیحیان بر اساس تفسیری از انجیل یوحنای قدیس بر آن استوار است.
مبنای تحقیق میشل هانری بازخوانی متون هایدگر، هوسرل و مرلوپونتی است و او می کوشد با نگاهی موی شکاف در این تحلیل پدیدار شناسانه وجوه استعلایی و زمینی "جسم" و "ظهور" را در الهیات مسیحی باز شناسی کند. این ادامه همان تزی است که او با عنوان "جوهر ظهور" در 1962 به انجام رسانیده است.
با این مقدمه و در همین اجمال می توان دریافت که عیسی شناسی و واکاوی حیات او در نگاه اندیشمندان غربی دو سه قرن گذشته به ایجاد پلی میان حوزه فلسفی پدیدارشناسی و مسیحیت انجامیده است
از میان رسالات نام برده مطلب بعدی را در روزهای آغازین حیات مسیح و استقبال سال نوی میلادی به بررسی و واکاوی اجمالی رساله "حیات مسیح" اثر هگل اختصاص خواهم داد.Libellés : اندیشه, دین, یادمان
Link
|
|