... اولین بار در اوایل سالهای 60 زمانی که به دانشگاه می رفتیم پایمان به حوزه هنری باز شد و در جلسات شعر و موسیقی و نمایشگاههای آن شرکت می کردیم. فضای دل انگیز و مطبوعی بود برای ما که از نسلی بودیم سراسر تنیده در تکلیف و آداب شریعت با سری پر شور و شعر، دیدن جوانانی با همین دل مشغولی های دینی ولی از پنجره دلربای هنر و شعر و موسیقی برایم لذت بخش بود و معنوی.
... درهمان سال تحصیلی64-63 بود که یکی دو بار او را به گوشه ای از آن ساختمان پر خاطره آجری کشاندم تا به او شعری نشان دهم و نظری بپرسم، کریمانه، صمیمانه و رندانه پاسخ می داد و همان گامهای نخستین آشنایی با قیصر امین پور بود که تازه از او و مرحوم حسن حسینی شعرهایی ناب چاپ شده بود و به اهل ادب نوید چهره هایی بزرگ را می داد.
... در سالهای بعد این ارتباط اندک و دورادور ولی حفظ شد و ما که در دانشگاه جلسات شعری برگزار می کردیم و گاه از بزرگانی چون دکتر سید جعفر شهیدی که حق استادی هم بر ما داشت و مرحوم دکترسیّد حسن سادات ناصری و دکتر جلیل تجلیل گرفته تا جوان ترها استفاده می کردیم بهانه ای برای پرس و جو از حال او می شد.
... قیصر در پهنه ادب می تاخت و هر روز بیشتر می شکفت. روزهای حوزه هنری بسیار خاطره انگیز بود، آنچه خوبان همه داشتند حوزه تنها داشت، جمعی فراهم امده از شش گوشه آفاق ادب و هنر، محسن مخملباف، قیصر امین پور، حسن حسینی، ناصر پلنگی، حبیب صادقی، حسین خسروجردی، فاطمه راکعی، سلمان هراتی، حسام الدین سراج و خیلی های دیگر که نگارستانی شده بود حوزه از این همه آدم خلاق، صادق، بی پیرایه و دوست داشتنی.
... گذشت تا مدیریت حوزه هنری تغییر کرد و از دور شنیدم که همین بزرگان جوان هنر و ادب انقلاب با مدیریت جدید درگیر شده و هر یک به جرمی از انجا رفته اند، افسوس ماند و بس ... از دست این همه تنسّک و تهتـّک شرعی !
حوزه هنری هم از آن جاهایی شد که جماعت اش از مدیرانش بزرگتر و رشیدتر شده بود.
... یک بار دیگر که او را دیدم سالی گذشته بود، از پله های دانشکده ادبیات بالا می رفت، صدایش زدم ...آقای امین پور! برگشت و چاق سلامتی کردیم، گفتم حوزه هنری نمی روید ؟ لختی گلایه کرد و گفت شنیدی که چه شد، از آن ماجرا به بعد دیگر نرفتیم.
... با خنده ای تلخ ادامه داد به باور آقایان ما همه منحرف از آب در امدیم و بیرون کردند. پرسیدم داستان چپ و راست بود ؟ گفت چه چپی چه راستی، همه اش دکان بود آقا ... گفتم الان کجایید گفت مشغول دکتری ادبیات شده ام، می روم سر کلاس دکتر شهیدی (به گمانم درس نهج البلاغه گفت !)
... پیاده می رفتم تا در ایستگاه اتوبوس دانشگاه الزهرا بایستم، باز دیدمش، این بار با حسن حسینی بود، سلام و علیکی، شوخی کردم که در الزهرا چه می کنید گفت تدریس، گویا چند کلامی با مرحوم حسینی در باره ترجمه های موسی بیدج گپ زدیم. لختی گفتیم و رفتیم.
... باز سالی گذشت و شنیدم در موسسه سروش است، با واسطه احوال پرس بودم و باز بی خبر تا در خبرها خواندم که عضو فرهنگستان ادب فارسی شده است، از صمیم دل خوشحال شدم، آثار مسرت حواله کردم نمیدانم از این غربتستان رسید یا نه ! در این اقامت بیش از یک دهه ما در غرب، هر بار که به تهران می رفتم دل نگران جان بیمار او عزم دیدنش می کردم و نمی شد. ... در یک روز پاییزی مثل هر روز صبح پشت میز کارم نشستم و ابتدا نگاهی به اخبار ایران، ببینم بر سر آن خراب آباد چه آمده است ... این بار اما خبر کوتاه بود و سنگین، قیصر پریده بود و ما ماندیم و پاره های عشق از او که در بیت بیت اش درد موج می زد:
تلک آثارنا تدل علینا ... فانظروا بعدنا الی الاثار
Libellés : ادبیات, یادمان
Link
|
|