به ابتکار صاحب ملکوت، سوشیانت نازنین از من خواسته است تا در مورد کسانی بنویسم که بر من تاثیر گذاشته اند، کار سهلی نیست چرا که در میانسالی اگر چون برخی اهل خودنوشت نامه نباشی، همه فقرات عمر را چون پاره هایی می بینی که بر ذهن تو خطوطی مه آلود گذاشته است و پس از سالها باید از آنها غبار بر گیری و گاه پاره ای از آن نامهای سفالین را به کوره ذهن بسپاری تا پس از نقدی جرار آبگینه ای شفاف از آن پدید آید و قابل عرضه باشد.
دو دیگر انکه همه آنچه بر ما گذشته است بی آلودگی به چرک مجامله و ملاحظه در این صور اسرافیل (وبلاگ) قابل عرضه نیست و در این جهان پر نشانه بی نشان که آدمیان درهوای سوء تفاهم و گسست های فرهنگی و ذهنی زیست می کنند به دردی سقیم تر از مولانا دچار خواهی شد که هر کسی از ظن خود شد یار او و تا همگنی گمان دیگران و خویشتن خویش راه پر رنجی بر خود باید هموار کنی و تازه پایان کار برخی، آغاز برخی دیگر است و هلم جرّا...
سوم آنکه پاره ای سئوالها مجالی فراتر از مبانی روش شناختی معمول می طلبد و به گفته دریدا مته نهادن بر جزیی از آن گزاره ها بیرون ریختن دنیایی از گزاره هایی است که بر سر هر یک می توان مناقشه ها کرد و از این دست است پرسش "تاثیر گذاران بر ما چه کسانی اند" و پاسخ به آن یعنی همه عمر !
با این همه و برغم میل باطنی از پاره ای جهات و نیز انتقاد برخی از دوستان وبلاگ نویس، از پیشنهاد ملکوت و سوشیانت باید استقبال کرد که تکلیف و فرصتی است برای ادای دین و حق شناسی و خاکساری در برابر خداوندان حق ... ایدون باد تا درد خواجه شیراز در این ملک مکرر نشود که گفت یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت !
من نیز جز آن نامهای بلندی که ملکوت وسوشیانت آورده اند و ایرانیان و خاصه همه اهل قلم و اندیشه وامدار ایشانند به نامهای قدسی موثر بر حیات ما گرفته تا خواجگان ملک ادب و هنر و حکمت وامدارم. تذکار این نکته را لازم میدانم که بی هیچ مجامله تاکنون کسی بر زندگی من چنان اثری ژرف نگذاشته است که از مسیر معتاد و مقرر منحرف شوم و یا در نتیجه آن به مسیری نو درآیم؛ همه صاحبان یا رافعان حق و تاثیر، علت مساعدت و سبب ممانعتی بوده اند که مرا در مسیر این زندگی به وجهی سلبی و ایجابی مساعدت رسانده یا به تاخیر انداخته اند، برخی کمتر و برخی بیش.
والدین من بیشترین اثر را بر حیات من گذاشته اند، از پدری که همه عمر او آمیزه ای از مکاشفه و تلاش و تجربه بود، هر چه داشت در راه آرمانهای خود گذاشت و مرا با بزرگانی از نزدیک آشنا کرد که نام بردن از همه آنان در این مختصر لازم و میسور نیست. از او که اول بار مرا در شش سالگی گلستان اموخت و بر بالیدن من بدقت نظاره کرد تا مادری پر مهر و نجابت که تاکنون و همیشه حق علم آموزی من همه از اوست و خود با نسبتی از سادات و سلسله ای بلند از مراجع نجف ( و بری از آفات معیشت حوزه ) از پدر خواست تا من کسوت روحانی نپوشم. او سالیانی پیش در سفری به ایران در آغوش من جان داد و اثر گذارترین لحظه را برایم آفرید.
زندگی نسل من همه از نامهای آشنای پیش و پس از انقلاب متاثر است و چه کسی از ماست که بی نام خمینی، شریعتی، طالقانی، مطهری و بازرگان و سروش و ... سالهای گذشته را بسر آورده باشد، هر چند که در کم و کیف تاثیر این افراد سخن ها بیفتد.
برای من شاید هیچ نکته تاکنون تامل برانگیزتر و نتایج آن اثر گذارتر از دو پدیده توامان گسست گفتمانی و معرفت زمانی در طبقه ای از روحانیت شیعه نبوده است که "الیناسیون" ناشی از آن و آثار دیگرش امروزه بر حیات تک تک ایرانیان محسوس وهویداست. نسل ما و پس از ما به غایت از پدیده تکوین پر هزینه تاریخی و گویی مقدر روحانیت متاثر است و به باور من نکته ای از این موثرتر در حیات ملی و معاصر ما ایرانیان نیست.
پسینیان ما خواهند نوشت که میراث دوره ما مردن روح دین، تهی شدن جامعه از اخلاق و غلبه شریعت ظاهر بر گوهر دین و در نتیجه تباهی نسلی است که بزدلانه یا از سر تقیه بر تاراج ارزشهای اخلاقی نظاره کرده و برای کسب معاش و ارضای شهوات شخصی دم فرو بستند.
در همین ارتباط دو رویداد خاص بر زندگی شخصی من چندان اثر گذاشته که هنوز پس از سالها حیات و معاش من از آن متاثر است و جای شرح آن در این نامه نیست.
زمانی به نسبت دراز از جوانی من به گونه داوطلب و به تفاریق از آغاز جنگ تا پایان آن در جبهه ها گذشته است و شاید شیرین ترین، تلخ ترین و در عین حال نادرترین لحظات حیات من از آن این دوره است که بی گمان دیگر تکرار نخواهد شد.
در میان استادان چه در حوزه و چه در دانشگاه (که بسیار دیده ام) چهره، کلام و هیبت دو تن بر خاطر من سنگین است، آیه الله معظم آقا سید رضی شیرازی فیلسوف اعظم تهران (و به باور برخی ایران) و سرآمد معارف عقلی و نقلی حوزه که در میانه دهه شصت سحرگاه صیف و شتا و از راهی دراز به منزلش می شتافتم تا با نگاهی نافذ برایمان از حکمت اسلامی بگوید. او در چشم همه منزلتی عظیم و محترم داشت حتی برای آن استاد دانشگاه شریف و همدرس ما که بارها بر اثر غفلت مورد عتاب استاد واقع می شد. آقا رضی صراحت لهجه داشت و کسی را بی پرس و جو به محضر درس خصوصی خود راه نمی داد و کمال و منش بلند از هیئت اش هویدا بود.
دیگری که فرانسوی است و در همین وبلاگ از او یاد کرده ام پرفسور بورژوا استاد برجسته سوربن و رییس انجمن فلسفه فرانسه است که با دیدن او در همان روزهای آغازین سمینارهای سوربن یاد اقا رضی افتادم (بعدها آقای شیرازی فرمودند که در سوربن نیز چندی درس خوانده اند !). سیطره او بر فلسفه آلمانی خاصه متون هگلی شهره و مثال زدنی است و اقتدار علمی و مهابت او در سمینارهای سوربن همه از جمله اساتید دیگر را که به شوق استفاده در درس او حاضر می شدند به سکوت و ادب وا می داشت. هنوز هر زمان که مرا می بیند از ایران چنان می پرسد که گویی روزانه مسایل ایران را دنبال می کند!
در ایران نیز حافظه سرشار و بیاد ماندنی دکترعلی خان اکبر را فراموش نمی کنم که یکه استادی مسلط بود و به ما اندیشه های سیاسی درس می داد و جوانی را پس از سالها ندیدن و با یک نگاه در پس ستون یک کلاس به اسم می شناخت. پیرمرد پنجاه سال بی هیچ فتوری اخبار انگلیسی بی بی سی را راس ساعت مقرر گوش می کرد و غالب ایام از چهارراه استانبول تا کوههای شمال تهران پیاده می رفت، بخانه بازمی گشت، دوش می گرفت و بر سر درس صبح دانشگاه حاضر می شد (این داستان حتی در ایام موشک باران تهران نیز ادامه داشت).
زحمات ریاست دانشگاه در ایران را فراموش نمی کنم و سلوک جانشین بزرگوار او که با همه فضل، همیشه و برای همه پیش سلام بود و دیده ام در ساعت چهار و پنج صبح جارو بدست گوشه ای از صحن دانشگاه را در سوسوی تاریک روشن سحرگاه می روبد و بسیاری چیزهای دیگر از او دیده ام که در این نوشته جا برای آن همه نیست. دکتر صدقی که با کوشش و تسلطی نمونه آنقدر به ما عربی آموخت تا ما را به گویش روان، فهم متون و سخنرانی واداشت، حیف که از آن همه معلوم نیست چه مانده است.
جز اینها که از بزرگان گفتم نشانه های پیرامونی از مردم نجیب کوچه و بازار تا طرفه رفتارهای لوطیان گاه در ذهن ما آن اندازه پایدارند و نکته اموز که رویدادهای بزرگ. چه بسیار بزرگانی را دیده ایم که برای نکته اموزی یا تنبیه نفس حتی با بد نامان نشسته و برخاسته اند، با آنها خفته و خورده اند. مردم عادی کوچه و بازار که از قضا بهترین بندگان خدایند و حسابشان نزد او اغلب از مدعیان علم و فضل و تقوا بسیار پاک تر است گاه نزد پاره ای بزرگان بیش از نخبگان و صاحبان نام حرمت داشته اند.
با آوردن چند نمونه از این لحظات ماندگار پیرامونی به میهمانی ملکوتی سوشیانت خاتمه می دهم:
فراموش نمی کنم ژنده پوشی را که سالها پیش با دیدن گروه طبل نواز و آوازه خوانی گوتیک از آلمان در میدان شهرداری پاریس، به آنان پیوست، در حالی که مکرر سر به آسمان بر می داشت و با خدای خویش نجوا می کرد با ساز آنان مستانه می رقصید و تا آخر رقص که بیشتر به سماع صوفیان شبیه بود رقت انگیز می گریست !
فراموش نمی کنم ژنده پوش بویناک ظاهر آلوده ای را (در فرانسه زیادند و به آنان کلوشار گفته می شود) که در قطار شهری حومه پاریس پیش من نشست و در گفتگویی کوتاه با وقوف بر اشتغال من آنچنان با ذکر مراجع از نیچه و فیلسوفان دیگر سخن گفت که جز حیرت من نیفزود. او پزشکی خوانده بود و دست آخر بدون بلیط با راهنمایی پلیس قطار به بیرون هدایت شد !
فراموش نمی کنم جوانی را در قطار که با نی نوازی خویش تمنای مساعدت مالی از مسافران داشت و پس از هنرنمایی تحسین آمیز جز اندکی کاسبی نکرد، اشک بر دیده اورد و در برابر همه نی لبک شکست و بر سر خود کوبید. جنتلمنی فرانسوی شصت ساله و بسیار شیک پوش برخاست، او را آرام کرد و به او امید داد. کلاه از سر خویش بر گرفت و با آن هیبت تا انتهای قطار رفت و برای جوانک درخواست پول کرد، کلاه اشرافی او پر از پول شد، همه را بدامن جوانک ریخت و بر جایش نشست !
فراموش نمی کنم هواپیمایی مرا و تعدادی بخت برگشته را از مشهد به تهران بر می گرداند، در آسمان تهران چرخ باز نکرد و چرخید و چرخید. همه عوامل اجرایی و فنی بجای تسکین مردم ناپدید شدند، پس از نیم ساعتی مردم به بخت نگون خود یقین کردند، قیامتی بود... خلایقی گریان و شیون کنان و هیچ کس را بر حال خویش وقوف نبود. من که بارها در جبهه از مرگ جسته بودم این بار با اراده آداب پیش از موت بجای اوردم و آرام در انتظار مرگ نشستم. مسافر کنار من چون بسیاری دیگر از مسافران ضجه زنان و گریان بر من آویخت که چه نشسته ای آرام ؟! گفتم چه کنم که تقدیر ماست و گریزی نیست، دست کم می توان دعایی خواند و مرگ آگاهی داشت و آرام تا لحظه موعود نشست. نمی شنید و من تکرار می کردم و او بی آنکه به من گوش کند لباس مرا می درید و با فریاد بر من می کوفت. لاجرم این پرنده مرگ نشست و اول از همه این کادر وظیفه شناس هواپیما بودند که به سالن گریختند ... هنگام خروج ظاهر همه مسافران دیدنی بود !
فراموش نمی کنم سیمای زنی را که در همه سمینارهای ژاک دریدا فیلسوف شهیر فرانسه کیسه ای پر از زیپ می آورد و از آغاز تا پایان سمینارهای او صدها زیپ را از کیسه در اورده باز می کرد و کناری می گذاشت و باز دوباره می بست و گاه با قیچی از ته می برید و به پاکت می ریخت و سئوال حکیمانه می کرد !
و بسیار چیزهای تاثیر گذار دیگر را فراموش نمی کنم .. مگر همه را باید گفت ؟ * عنوان مطلب بر سبیل مطایبه است
Libellés : تک مضراب
Link
|
|